امروز تنها بودم. همه قاب عکسها رو از گوشه و کنار خونه، از توي کمد و روي تلويزيون و کنار آينه و از يک عالمه جاي ديگه، جمع کردم و چيدم روي ميز تحريرم و نشستم پشت ميزم. اونا رو به ترتيب زمان مرتب کردم. از اول يکي يکي تو عکسها غرق شدم و فکرم رو به کار انداختم و بايگاني خاطره هام رو باز کردم و اونا رو بيرون کشيدم.
مامان با چشمهاي شفاف و نگاه معصومانهش، و گل ميخک روي موهاش تو يه لباس سفيد ساده دوست داشتني روي صندلي نشسته. بابا با نگاه پر از اشتياقش و جذابيت دامادیش دستهاش رو روي شونههاي مامان گذاشته. مامان بزرگ و بابا بزرگ دو طرف بابا ايستادهند و لبخند مي زنند. در اين لحظه خاص دلم ميخواد به خودم اطمينان بدم که اونا فقط دارند به من لبخند ميزنند، به من نه به هيچ کس ديگه. به اولين نوه شون، به ليلا. اين فکر منو آروم ميکنه. اونا از اون روز به ياد من بودهند و من براشون اهميت داشتهم. جواب لبخندشون رو ميدم. هر چهارتاشون رو ميبوسم و قاب رو کنار ميذارم.
واي... اين عکس... يه خانواده هفت نفره که شادي توي صورتشون موج ميزنه، مهربوني نگاه پدر و مادر توي عکس براي من به آشنايي مهربوني نگاه مامان و باباي خودمه. بين اون پنج تا بچه پشت سر هم دوقلوها بيشتر از همه توي چشمند. با اينکه مثل سيب از وسط نصف شدهن ولي من خوب ميدونم که کدومشون عليرضاي خودمه، همون پسرک سه سال و نيمهاي که سمت چپه، با اون خنده خواستنيش که اگه بري توي عمقش ياد خندههاي مونا ميفتي... اون دختر پنج-شش ساله هم که با حس خواهرانه قشنگش زهراي ۵ ماهه رو بغل گرفته، زهره عزيزمه و محمدرضا هم پسر بزرگهست که بين پدر و مادرشونه.
يه عکس خانوادگي ديگه که من عاشقشم و بهترين روزهاي زندگيمو به يادم مياره. اين اولين عکس رنگيه و توش رنگ هماهنگ چشمهاي مامان و لعيا و سياهي موهاي بابا که هيچ تار موي سفيدي توش به چشم نميخوره و قرمزي لپهاي گل انداخته من و لعيا و گلهاي صورتي و آبي لباس مامان خوب معلومه. چشمم رو از روي اين عکس برنميدارم و براي مدتي توي روزهاي چهار نفريمون سير ميکنم... تک تک خاطراتم با هر کدومشون مياد توي ذهنم. من و بابا... من و مامان... من و لعيا... مامان و بابا.... مامان و بابا و لعيا و ... و ....
توي اين يکي عکس فقط من و لعياايم. لعياي ۱۰ ساله و ليلاي ۱۵ ساله. يادم اومد... روز تولد لعيا بود. اينم همون دستبنديه که بهش دادم و با اينکه براش بزرگ بود از همون روز انداخت دستش و تا حالا هم در نياورده. نشسته روي لبه پهن پنجره و دستاش رو انداخته دور زانوهاش. موهاش تا پايين گردنشه و روشن تر از الآنه و رنگ موهاي ريحانه است... من از توي اتاق پشتشم و دستامو انداخته ام دورش و هر دومون چشمامون برق ميزنه و لبخند ميزنيم. اين عکسو بابا از بيرون اتاق گرفت. يادمه.
مثل اينکه ترتيب عکسها رو اشتباه گذاشتم... اين يکي باز هم من و لعياايم که محکم همديگه رو بغل کرديم. آخه اون جوري که يادم مياد ميخواستيم يه نفر بشيم و سعي خودمون رو کرديم که بيشتر به هم بچسبيم... من حدود هفت سالمه و لعيا حدود سه سالشه. چه جالب... ريحانه و مونا هم يه عکس دقيقا مثل اين دارند که ريحانه مثل من توي لبخندش دندوناش معلومه و مونا مثل لعيا با دهن بسته لبخند زده... انگار راست ميگن که تاريخ تکرار ميشه!
ميرسم به عکس بعدي. عليرضا و اميررضا روي پله کنار هم نشستهن و پاهاشون به پله بعدي نميرسه. اميررضا حواسش نيست و داره به يه نفر که با عکاس فاصله داشته ميخنديده. ولي عليرضا با نگاهي سرشار از شيطنت داره عکاس رو ورانداز ميکنه.
رسيدم به چند تا از عکسهاي عروسي... من به يه طرف درخت تکيه دادهم و عليرضا به طرف ديگه درخت تکيه داده و از پشت دستاي همديگه رو گرفتيم... توي عکس بعدي عليرضا روي تنه درختي روي زمين نشسته و من کنارش روي زمينم و دنباله لباسم روي زمين کشيده شده تا کنار عکس... يه عکس که رو به روي هميم و داريم به هم نگاه ميکنيم و حالتش طوريه که انگار به هيچ چيز ديگه توي عالم غير از همديگه توجهي نداريم...
و عکسهاي بعدي مال دوره جديدي از زندگيمه. باز هم عکسهاي خانوادگي چهارنفره ولي اين بار با افراد جديدي که عاشقانه همون طوري که پدرم، مادرم و خواهرم رو دوست دارم دوستشون ميدارم... اول چند تا عکس سه نفرهست، بعد کم کم چهار نفره ميشه... بعد عکسهاي دخترها شروع ميشه...
مامان با چشمهاي شفاف و نگاه معصومانهش، و گل ميخک روي موهاش تو يه لباس سفيد ساده دوست داشتني روي صندلي نشسته. بابا با نگاه پر از اشتياقش و جذابيت دامادیش دستهاش رو روي شونههاي مامان گذاشته. مامان بزرگ و بابا بزرگ دو طرف بابا ايستادهند و لبخند مي زنند. در اين لحظه خاص دلم ميخواد به خودم اطمينان بدم که اونا فقط دارند به من لبخند ميزنند، به من نه به هيچ کس ديگه. به اولين نوه شون، به ليلا. اين فکر منو آروم ميکنه. اونا از اون روز به ياد من بودهند و من براشون اهميت داشتهم. جواب لبخندشون رو ميدم. هر چهارتاشون رو ميبوسم و قاب رو کنار ميذارم.
واي... اين عکس... يه خانواده هفت نفره که شادي توي صورتشون موج ميزنه، مهربوني نگاه پدر و مادر توي عکس براي من به آشنايي مهربوني نگاه مامان و باباي خودمه. بين اون پنج تا بچه پشت سر هم دوقلوها بيشتر از همه توي چشمند. با اينکه مثل سيب از وسط نصف شدهن ولي من خوب ميدونم که کدومشون عليرضاي خودمه، همون پسرک سه سال و نيمهاي که سمت چپه، با اون خنده خواستنيش که اگه بري توي عمقش ياد خندههاي مونا ميفتي... اون دختر پنج-شش ساله هم که با حس خواهرانه قشنگش زهراي ۵ ماهه رو بغل گرفته، زهره عزيزمه و محمدرضا هم پسر بزرگهست که بين پدر و مادرشونه.
يه عکس خانوادگي ديگه که من عاشقشم و بهترين روزهاي زندگيمو به يادم مياره. اين اولين عکس رنگيه و توش رنگ هماهنگ چشمهاي مامان و لعيا و سياهي موهاي بابا که هيچ تار موي سفيدي توش به چشم نميخوره و قرمزي لپهاي گل انداخته من و لعيا و گلهاي صورتي و آبي لباس مامان خوب معلومه. چشمم رو از روي اين عکس برنميدارم و براي مدتي توي روزهاي چهار نفريمون سير ميکنم... تک تک خاطراتم با هر کدومشون مياد توي ذهنم. من و بابا... من و مامان... من و لعيا... مامان و بابا.... مامان و بابا و لعيا و ... و ....
توي اين يکي عکس فقط من و لعياايم. لعياي ۱۰ ساله و ليلاي ۱۵ ساله. يادم اومد... روز تولد لعيا بود. اينم همون دستبنديه که بهش دادم و با اينکه براش بزرگ بود از همون روز انداخت دستش و تا حالا هم در نياورده. نشسته روي لبه پهن پنجره و دستاش رو انداخته دور زانوهاش. موهاش تا پايين گردنشه و روشن تر از الآنه و رنگ موهاي ريحانه است... من از توي اتاق پشتشم و دستامو انداخته ام دورش و هر دومون چشمامون برق ميزنه و لبخند ميزنيم. اين عکسو بابا از بيرون اتاق گرفت. يادمه.
مثل اينکه ترتيب عکسها رو اشتباه گذاشتم... اين يکي باز هم من و لعياايم که محکم همديگه رو بغل کرديم. آخه اون جوري که يادم مياد ميخواستيم يه نفر بشيم و سعي خودمون رو کرديم که بيشتر به هم بچسبيم... من حدود هفت سالمه و لعيا حدود سه سالشه. چه جالب... ريحانه و مونا هم يه عکس دقيقا مثل اين دارند که ريحانه مثل من توي لبخندش دندوناش معلومه و مونا مثل لعيا با دهن بسته لبخند زده... انگار راست ميگن که تاريخ تکرار ميشه!
ميرسم به عکس بعدي. عليرضا و اميررضا روي پله کنار هم نشستهن و پاهاشون به پله بعدي نميرسه. اميررضا حواسش نيست و داره به يه نفر که با عکاس فاصله داشته ميخنديده. ولي عليرضا با نگاهي سرشار از شيطنت داره عکاس رو ورانداز ميکنه.
رسيدم به چند تا از عکسهاي عروسي... من به يه طرف درخت تکيه دادهم و عليرضا به طرف ديگه درخت تکيه داده و از پشت دستاي همديگه رو گرفتيم... توي عکس بعدي عليرضا روي تنه درختي روي زمين نشسته و من کنارش روي زمينم و دنباله لباسم روي زمين کشيده شده تا کنار عکس... يه عکس که رو به روي هميم و داريم به هم نگاه ميکنيم و حالتش طوريه که انگار به هيچ چيز ديگه توي عالم غير از همديگه توجهي نداريم...
و عکسهاي بعدي مال دوره جديدي از زندگيمه. باز هم عکسهاي خانوادگي چهارنفره ولي اين بار با افراد جديدي که عاشقانه همون طوري که پدرم، مادرم و خواهرم رو دوست دارم دوستشون ميدارم... اول چند تا عکس سه نفرهست، بعد کم کم چهار نفره ميشه... بعد عکسهاي دخترها شروع ميشه...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:22  توسط ليلا
|