تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

امروز٬ تولد توست. امروز قشنگترین اتفاق زندگی من است. امروز سالروز یافتن بهانه زیستنم است. امروز شگفتترین و زیباترین روز من است. نمیدانم چه بناممت؟ قشنگترین اتفاقم٬ یا معجزه زندگیم٬ موهبت و همه هستی‌ام٬ بی منت‌ترین و عزیزترین هدیه‌ای که گرفته‌ام؟
امروز همراه با روشنی سپیده خدایم مهربانی‌اش را یادم انداخت. خدایم یادم انداخت که امروز دگرگونم کرده بود. یادم انداخت که امروز او مرا خوشبخت‌ترین بر روی زمین کرد و شیرین‌ترین و گرانبهاترین نعمتش را بر من فرستاد. امروز سالها نداشتنت را و جای خالی قلبم را یادم انداخت که امروز آن را با تو پر کرد. امروز خدا دستت را در دستم گذاشته بود تا خوب نگهت دارم تا به او نشان دهم که قدر و ارزش هدیه‌اش در نزد من چه مقدار است!
باارزشترین من! شیفته‌ات شده‌ام٬ در این هشت سال عاشقت شده‌ام٬ عشقی از جنسی ناب و وصف نشدنی که عشق واژه ناتوانیست برای بیان احساس من نسبت به تو!
دخترکم! روشنی چشمان پر فروغ تو مرا بی‌نیازتر از همیشه می‌کند٬ باور می‌کنی؟ باور می‌کنی با غرق شدن در بلندای نگاهت چشمان من سو می‌گیرد و بودن و بزرگ شدنت را لحظه لحظه باور میدارد؟
ای صفای خانه‌ام!
چه زیبا می‌شود از عمق چشمانت خوشبختی را باور کرد و باور داشت. چه کسی باور می‌کرد تولد کوچکت همچون شعله‌ای امیدبخش در آستانه آخرین ماه زمستان قلبم را پرنور و گرم سازد؟ من کجا لذت داشتنت را اینگونه تصور می‌کردم؟
نازنینم!
باور کن صدای قلبم را که فقط برای تو می‌تپد...
همدم دلتنگی‌های من! سنگ صبورم!
تمام بدی‌های مادر بی‌تجربه‌ات را ببخش و تمام خوبی‌هایی را که در حقت نکردم!
روزی آن قدر بزرگ می‌شوی که بیشتر از من میفهمی٬ هر چند معتقدم که الآن هم گاهی بیشتر از من می‌فهمی! آن روز که ای کاش رسیدنش را ببینم٬ دوست دارم این حرفهایم را پیدا کنی و بخوانی و درک کنی! شاید تو هم آن روز به تجربه‌ای شبیه من دست یافته باشی و این عشق ناب وصف نشدنی را به اندازه من٬ بلکه بهتر درک کرده باشی...
لحظه لحظه‌ی بالیدن و قد کشیدنت برای من دنیایی‌ست از شادی و شور و شوق...
تا مرز جنون دوستت می‌دارم٬ تو هم دوستم داشته باش نازنین دخترم!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:0  توسط ليلا  | 

یادم نره پنج ماه از سال تحصیلی جدید می‌گذره. یادم نره که پنج ماهه دخترکم دیگه کلاس اولی نیست٬ بزرگتر شده و یادم نره که آخرین روزهای تابستون چه هیجانی داشت٬ هیجانی که با هیجان پارسال این فرق رو داشت که با یه جور حس اطمینان و آشنایی بیشتری همراه بود٬ هر چی باشه حالا باتجربه‌تر بود و مدرسه‌ش رو بهتر می‌شناخت٬ حداقل بهتر از کلاس اولی‌های کوچولو!

یادم نره حرفها و نقشه‌هاشو. «مامان٬ نمی‌تونم فکر کنم که چه جوریه که ما دیگه از همه کوچیکتر نیستیم! مامان ما می‌تونیم به کلاس اولی‌های کوچولو کمک کنیم! آخی... چه ریزه میزه‌ن...» شوق بزرگ شدنش دیدنی بود... برنامه‌ریزی کرده بود که با پرستو سر میز دوم کنار ردیف کنار پنجره بشینه. تازه٬ چون بعد از دو هفته اول خود معلمشون جای نشستنشون رو تعیین می‌کنه٬ «باید توی این دو هفته خیلی خوش بگذرونیم

می‌خواد  «گل سری که گل قرمز داره» رو به سرش بزنه و لباسی که یقه قرمز داره زیر روپوشش بپوشه و جورابی که لبه‌ش قرمزه پاش کنه. قراره چهار تا سیب برای خودش و پرستو و عطیه و حسنا ببره. دو روز قبل از روز اول مدرسه٬ زنگ زده به یاسمن دوست کلاس سومیش دم سرسره سبزه قرار گذاشته‌ن که همدیگه رو ببینن. تازه به کیف مشکی-نارنجی‌ش که خیلی دوستش داره قول داده امسال رفتار بهتری باهاش داشته باشه و مثل پارسال با بچه‌ها نندازتش بالا توی هوا که ببینن کیف کی بالاتر میره. قرار شد که اسم روی برچسب کتاباش رو خودش بنویسه٬ به این شرط که کوچیک و خوش خط بنویسه. با یه دقتی حواسش رو موقع نوشتن جمع کرده بود که آدم دلش براش ضعف می‌رفت. اسمهاش اون قدر خوش خط شد که آدم حظ می‌کرد... یا شاید من همیشه دستخطشو خوش خط می‌بینم٬ مثل همه چیزای دیگه‌ش که عاشقشونم٬ چون مامانشم... و رضایتش از کارش و نگاهاش به نتیجه کارش که آدم رو دچار یه عالمه حسهای خوب دیگه می‌کرد. مامانها هم که استاد غش و شعف و قربون صدقه و حظ و سرخوشی و این حرفان...

صبح روز اول مدرسه هم که مونا بغض کرده بود و همدیگه رو بغل کردند و ادای گریه کردن درآوردند و آخرش هم از خنده ریسه رفتند و بیست بار از هم خداحافظی کردند. هر چی بزرگتر میشن انگار به هم نزدیکتر میشن و فاصله‌شون کمتر میشه... بعد هم ریحانه از پنجره عقب ماشین برای مونا و باباش اون قدر دست تکون داد و بوس فرستاد که من که از آینه جلو داشتم نگاهشون می‌کردم حواسم پرت شد و نزدیک بود یه بچه گربه رو زیر کنم.

یادم نره اولین صبح امسال رو و اولین صبح پارسال رو که ریحانه خودش بیدارم کرد و داشت بهم می‌گفت: مامان بلند شو٬ امروز بزرگترین روز زندگی منه...

دوباره شروع شده...خیلی وقته... انتظار کشیدنهای من که مثل بچه‌هایی که پای تلویزیون می‌شینند و منتظر برنامه مورد علاقه‌شون میشن٬ جلوی در بشینم و منتظر رسیدن ریحانه و شنیدن ماجراهاش از مدرسه باشم... قشنگترین خاطره روز اول مدرسه‌ش٬ دیدن معلم عزیز کلاس اولش و دست تکون دادنشون برای همدیگه و این حرف معلمش بود که روزش رو براش ساخته بود :«واای... چه بزرگ شدی٬ ریحانه خوشگله!» و نگنجیدن ریحانه در پوست خودش... اینها رو یادم نره که دلپذیرترین صفحه‌های زندگی‌اند...

پی‌نوشت: این پست با حال و هوای شروع مدرسه‌ها بیشتر جور در میاد تا الآن که نیمی از سال تحصیلی گذشته٬ ولی چی کار کنم که ته دلم مونده بود و باید حتما می‌گفتمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:7  توسط ليلا  | 

مونا و ريحانه داشتند با هم بازی می‌کردند. من هم نشسته بودم توي اتاقم و کتاب می‌خوندم. مونا با يه قيافه پکر با يکی از عروسکهاش اومد پيشم و ازم پرسيد: مامان٬ اين عروسکه خوشگلتره يا من؟ گفتم: معلومه تو خوشگلتری. گفت: تو دروغ ميگی. اين از من خوشگلتره. برای همينم بيشتر از من دوستش داری. آنه (ریحانه) گفت. آره مامان؟ نمی‌دونستم چی بهش بگم. يه خرده فکر کردم و بهش گفتم: بعضی وقتا٬ منم فکر می‌کردم يه دختر کوچولو هستم که دو تا عروسک دارم و باهاشون بازی می‌کنم٬ مثل شماها که مامان عروسکهاتون هستين و دوستشون دارين و باهاشون بازی می‌کنين٬ فکر می‌کردم شما دو تا هم عروسکهای منيد. ولی ديدم شماها برای من خيلی بهتر از عروسکيد. من عروسک دوست دارم٬ ولی نه به اندازه شما. شما دوتا با عروسکها يه فرق خيلی بزرگ دارين. اونا قلب ندارند٬ باهام حرف نمی‌زنند٬ هيچ وقت نميان بوسم کنن٬ برای همين نمی‌دونم دوستم دارن يا نه؟ ولی شماها خيلی بهترين چون قلب دارين٬ اين خيلی مهمه.
سعی کردم در حد یه دختر سه سال و ده ماهه براش توضیح بدم. نمی‌دونم چيزی از حرفام فهميد يا نه٬ فقط می‌دونم که اينو فهميد که ارزشش بيشتر از اون عروسکه.
ريحانه از پشت در اتاق اومد تو و يه لبخند زد و بهم گفت:
حرف خيلی قشنگی زدی٬ مامان.
و دوتايی با هم رفتند سراغ ادامه بازيشون.

دوسال و پنج ماهگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:55  توسط ليلا  |