تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

اينقدر خوشحالم كه... نمی‌دونم چيكار كنم! فردا همه چيز شروع ميشه! كيف نارنجی و مشكی‌اش آماده كنار در، توش چند تا كتاب نو و جلد شده با خود دستهای كوچولوی ريحانه(تازه بهش ياد دادم كتاب جلد كنه)، كفشهای كوچولوش كه به قول خودش خيلی شيكه!!، روپوش و مقنعه‌ نو و  و ... از همه مهمتر ريحانه‌ام ذوق زده است! همين كافيه برای خوشحالی يه مادر، ذوق و شوق دخترش...
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:20  توسط ليلا  | 

ريحانه از بچگی هميشه دلش می‌خواست شبها زير آسمان بخوابه و با نگاه كردن به ستاره‌ها و شمردن اونها خوابش ببره...اين به قول خودش يكی از مهمترين آرزوهاش بود.
امشب بعد از سالها آرزوی ريحانه به واقعيت می‌پيونده. امشب چهار تا بالش و چهارتا پتو و چهار تا تشك روی پشت بام پهن ميشه. امشب می‌تونم ستاره‌ها رو توی دو جفت چشم خاكستری ببينم. امشب ستاره‌ها رو به هم نشون میديم و يه دنيا سوال توی چشمهای بچه‌ها موج ميزنه. امشب خواب‌های ريحانه پر از ستاره و شكوفه و مهر و البته كمی هم دلهره خواهد بود...امشب عظمت آسمان شب ما رو فرا ميگيره..امشب به اميد خدا زير نور ستاره‌ها خواهيم خوابيد و فردا...اميدوارتر از هميشه دست در دست دخترم می‌گريزيم در پناه مدرسه...
_________________
خيلی‌ها امشب در انديشه‌ فردا هستند. ريحانه، آهو و خيلی‌های ديگر. خدايا، فردا رو تبديل كن به روزی فراموش نشدنی و بدون نگرانی برای همه شكوفه‌ها...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:27  توسط ليلا  | 

بهم ميگه: مامان يه دقيقه بيا، يه كار خيـــــلی مهم باهات دارم...
دستمو می‌گيره و منو می‌بره توی اتاقش، می‌شينيم كنار هم، ازش می‌پرسم خب چه كارم داشتی؟ يه لحظه مكث ميكنه و میگه: مامان، تو روز اولی كه رفتی مدرسه چه احساسی داشتی؟...اولش خنده‌ام می‌گيره، بعد فكر می‌كنم...
مامان فدای اون چشم‌های نگرانت كه دلهره‌ اولين روز را داری...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:10  توسط ليلا  | 

مونا دوست داره وقتی سردشه بره توی بغل ريحانه. فكر ميكنه اونجا خيلی گرمه. عاشق بغل خواهرشه. به ريحانه ميگه: بيا تو بغل! بيا تو بغل!


ريحانه هميشه به من ميگه: مامان چرا تو هميشه گرمی؟ تب داری؟ ريحانه توی بغل منو به كنار بخاری ترجيح میده.


زمستون‌‌ها وقتی سردم ميشه و دستهام يخ ميكنه روی مبل گرم و نرم جلوی تلويزيون، توی بغل عليرضا احساس آرامش و گرما و امنيت ميكنم. هميشه دستاش و آغوشش گرمه و جای خوبيه برای لم دادن...


يه جورهايی هوای پاييز و زمستون رو دوست دارم، اولا چون بهانه‌ايه برای اينكه چهارتايی تنگ هم بشينيم و از گرمای وجود همديگه لذت ببريم و دوما منو میبره به حال و هوای زمستون سال 1378 كه مامان ريحانه شدم...

در آغوش هم

ریحانه و مونای من تو بغل هم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 23:22  توسط ليلا  | 

ريحانه من...امروز دلم هوای روزهای سه نفری را كرده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 13:54  توسط ليلا  |