تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

-مامان مامان بدو بيا ببين خدا داره ازم عسك می‌گيره! ميخوام تو عسكاش خوب بيفتم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:5  توسط ليلا  | 

مامان هر كی منو ميبينه بهم ميگه منو دعا كن...خانم قرآنمون گفته، ناظممون، مستخدممون، ديگه كی...آهان عمه زهرا، بابا، راننده سرويسمون، ديگه يادم نيست ولی خيلی‌ بودن. آخه مامان من چه جوری اسم همه‌شونو يادم بياد؟ من نمی‌تونم برای همه‌شون دعا كنم خيلی زيادن...اصلا مامان چرا همه‌اش به من ميگن براشون دعا كنم؟
---
ريحانه من...اگه وقت داشتی برای مامانت هم دعا كن كه دعای فرشته كوچولوها يه چيز ديگه‌ است...




پی‌نوشت: يك خانمي به نام مژگان راد كه دانشجوي كارشناسي ارشد مطالعات زنان در ايران هستند،‌ براي ارائه پايان نامه شون نياز به همكاري خانم هاي وبلاگ نويس دارند و از من خواستند كه پرسشنامه شون را در اختيار دوستانم قرار بدم. اگر مايل به همكاري با ايشون هستيد به http://ghazal80.persiangig.com/document/questionare3.doc
مراجعه كنيد و بعد از تكيل پرسشنامه آن را به آدرس ايميلشان mojgan_a77@yahoo.com بفرستيد. ضمنا ايشون اشاره كردند كه كارشون به مشكل برخورده و تا دو سه هفته ديگه هم بيشتر وقت ندارند. تكميل اين پرسشنامه توسط شما كمك بسيار بزرگی به ايشونه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 18:40  توسط ليلا  | 

از روزهای خوشی كه ريحانه كوچكتر بود زياد فيلم داريم، ولی يه تعدادی هم نوار هست كه حرف‌ زدن و صدای خنده‌هاش و ... رو روی اونها ضبط كرديم. خيلی وقت بود نوارها رو گوش نكرده بودم. امروز اتفاقی چند تا از اونها رو پيدا كردم. توی يه قسمتش ريحانه 2-3 ساله بوده، و باباش داشته ازش سؤال می‌كرده و اون هم جواب ميداده. امروز با شنيدن يك تيكه اون حسابی خنديديم...

- مامان رو دوست داری؟
- بـــله.
- چرا دوستش داری؟
- چون غذا می‌پزه، ظرف ميشوره، شورت‌هام رو می‌شوره...!

ريحانه بعد از شنيدن اين تا مدتی غش غش می‌خنديد..
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 22:48  توسط ليلا  | 

یه روزایی بود که یه احساس دوگانه‌ای داشتم، هم دلم ميخواست زود بگذره و ببينم بعدش چی ميشه، درست مثل توی يه كتاب داستان هيجان زيادی داشتم، ميخواستم از اتفاقهايی كه قراره بيفته با خبر بشم، ميخواستم آينده رو ببينم، هم دلم ميخواست زمان توقف كنه و همه چيز مثل اول باقی بمونه، دلم نميخواست اين هيجان‌هايی كه داشتم خاطره بشوند، دلم ميخواست اتفاقاتی كه می‌افتاد رو لمس كنم و از دست ندم دلم نميخواست اين روزها اين قدر تند بگذره...

اون موقع فقط ۱۸ سالم بود. اصلا باورم نميشد چه اتفاقی افتاده. اصلا باورم نمی‌شد كه...يه نفر هست كه من مامانش هستم...

اسفند سال ۱۳۷۸ اين اتفاق افتاد و من با نگاه كردن به صورت معصومش كم كم باورم شد كه اين دختر منه.

نی‌نی كوچولوی من...

دستشپای كوچولوشدست ريحانه‌ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:0  توسط ليلا  | 

از خوش‌شانسي من، ريحانه طوريه كه با وجود همه شينطتهاش و آرام و قرار نداشتنهاش و مدام اين طرف و آن طرف دويدن و پريدنهاش، حرف زدن يا به عبارتي هم صحبتي با من رو خيلي دوست داره. گاهي ميشه كه ازم ميخواد بريم توي اتاقش و بنشينيم و با هم حرف بزنيم. درباره همه چيز، هر چيزي كه ذهنش مشغول اون باشه. مثلا اين مدت كه در حال و هواي مدرسه هستيم، ازم ميخواست درباره كودكي‌هاي خودم و زماني كه دانش‌آموز بودم براش حرف بزنم و خاطره‌هاي دوران مدرسه‌ام را براش تعريف كنم. ريحانه هم براي من حرف مي‌زنه، و من سعي ميكنم دركش كنم و خوب به حرفهاش گوش كنم.
اتفاقات پنج‌شنبه و اول مهر بخش مهمی از زندگی ريحانه من شد.
دلم می‌خواهد تعريف كردن اين اتفاقات از زبان خود ريحانه باشه. شايد آخر هفته يك بار ديگر فرصتی پيش بياد كه با هم صحبت كنيم. من از دخترم می‌خواهم برام تعريف كنه كه آن روز، چه اتفاقی افتاد...
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:41  توسط ليلا  |