من وقتي 4 سالم بود، ميرفتم آمادگي 1. يه دختره بود كه اسمش ياسمن بود ولي اون اندازه من نبود، اون ميرفت آمادگي 2. يعني از من 1 سال بزرگتر بود. ولي با اينكه ما توي كلاس هم نبوديم، با هم دوست بوديم. همديگه رو ميديديم و با هم حرف ميزديم. ما خيلي با هم دوست صميمي بوديم. ولي بعدش ياسمن 6 سالش رفت كلاس اول، من 5 سالم شد رفتم آمادگي 2. ديگه همديگه رو نديديم اينقدر دلم براش تنگ شد كه نميدوني! اصلا از هم خبر نداشتيم. فكر كنم منو يادش رفته بود. حالا حدس بزن چي شده مامان! امروز ديدمش!! باورت ميشه؟ بعد از يــــــــك ســـــــال! خيلي زياده مگه نه؟ نميدوني چه حسي داشتم. داشت گريهمون ميگرفت. آخه خيلي دلمون براي هم تنگ شده بود. يــــــــك ســـــــال از هم جدا بوديم حالا همديگه رو دوباره پيدا كرديم! اون وقتي منو ديد يه دفعه گفت: اِاِ ريحانه تويي؟ منم گفتم: ياسمن خودتي؟ خود خودتي؟ باورم نميشه! مامان خيلي خوب بود...بعد از يه سال...حالا دوباره با هم هستيم.
مامان گريهات نگرفت؟ نميخواي گريه كني؟ خيلي گريهدار بود كه!

پینوشت: ريحانه خودش خيلی دوست نداره عكسش رو اينجا بگذارم. شرمندهام كه به قول بابای فردا گاهی عكسهای كادربندی شده تحويلتون ميدم! چون دلم ميخواد نگاهش، لبخندش و ... كنار چيزهايی كه دربارهاش مینويسم باشه.


