تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

-مامان، ميخوام يه داستان غم‌انگيز برات تعريف كنم. البته داستان نيست‌ها، واقعيه! يعني واقعا اتفاق افتاده. خيلي گريه‌داره، آخرش گريه‌ات ميگيره! گريه كردن هميشه بد نيست، مگه نه؟ اگه آدم براي چيزهاي خوب گريه‌اش بگيره كه اشكال نداره! خب حالا قصه‌م رو بگم كه واقعيه! خوب گوش كن بعدش اگه خواستي گريه كن.
من وقتي 4 سالم بود، مي‌رفتم آمادگي 1. يه دختره بود كه اسمش ياسمن بود ولي اون اندازه من نبود، اون مي‌رفت آمادگي 2. يعني از من 1 سال بزرگتر بود. ولي با اينكه ما توي كلاس هم نبوديم، با هم دوست بوديم. همديگه رو مي‌ديديم و با هم حرف مي‌زديم. ما خيلي با هم دوست صميمي بوديم. ولي بعدش ياسمن 6 سالش رفت كلاس اول، من 5 سالم شد رفتم آمادگي 2. ديگه همديگه رو نديديم اينقدر دلم براش تنگ شد كه نمي‌دوني! اصلا از هم خبر نداشتيم. فكر كنم منو يادش رفته بود. حالا حدس بزن چي شده مامان! امروز ديدمش!! باورت ميشه؟ بعد از يــــــــك ســـــــال! خيلي زياده مگه نه؟ نمي‌دوني چه حسي داشتم. داشت گريه‌مون مي‌گرفت. آخه خيلي دلمون براي هم تنگ شده بود. يــــــــك ســـــــال از هم جدا بوديم حالا همديگه رو دوباره پيدا كرديم! اون وقتي منو ديد يه دفعه گفت: اِاِ ريحانه تويي؟ منم گفتم: ياسمن خودتي؟ خود خودتي؟ باورم نميشه! مامان خيلي خوب بود...بعد از يه سال...حالا دوباره با هم هستيم.
مامان گريه‌ات نگرفت؟ نميخواي گريه كني؟ خيلي گريه‌دار بود كه!

التماس نگاهش...

پی‌نوشت: ريحانه خودش خيلی دوست نداره عكسش رو اينجا بگذارم. شرمنده‌ام كه به قول بابای فردا گاهی عكسهای كادربندی شده تحويلتون ميدم! چون دلم ميخواد نگاهش، لبخندش و ... كنار چيزهايی كه درباره‌اش می‌نويسم باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 16:8  توسط ليلا  | 


براي دختر من يكي از محبوبترين وسايلش دوربين عكاسيشه. مدام دوربين توي دستشه. از هر چيزي گير بياره عكس ميگيره. وقتي ديگه چيزي براي عكس گرفتن نموند، ميره پيش باباش و دوتايي شروع ميكنند به نقد و بررسي عكسهاش.
-اگه اينو از زاويه پايينتري مي‌گرفتي به نظر من بهتر ميشد.
-نخير، اون وقت نور خورشيد از بالاي عكس مي‌افتاد و همه‌اش روشن ميشد و خراب ميشد.

-اين عكست به نظر من خيلي قشنگ شده. چه گل خوشرنگي...از كجا گيرش اوردي؟
-ولي من كه نميخواستم از اين گله عكس بندازم كه! من منظورم اون عنكبوته بود كه اون گوشه است! معلوم نيست؟

-بابا چي كار كنم توي اين عكسه گوش مامان تار شده!
-خب ميتوني يه بار ديگه ازش بگيري!

خلاصه من دوباره ميشم سوژه و بايد كارامو ول كنم و صاف و بي‌حركت بشينم تا خانم ازم عكس بندازه! تازه اگر ژست نگيرم بهش برميخوره و حسابي دعوام ميكنه!
-اَه مامان تو اصلا بلد نيستي چه طوري بايد توي عكس بيفتي!
-باشه از اين به بعد بيشتر تمرين ميكنم!

گاهي وقتها داريم كارهامون رو ميكنيم كه يه دفعه با دوربين مي‌پره جلومون و ميگه: بي‌حركت! بعدش هم از قيافه هاج و واج ما عكس مي‌اندازه.
عليرضا معتقده وقتي ريحانه بزرگ بشه عكاس خوب و ماهري ميشه. براي همين همه عكسهايي را كه ريحانه ميگيره توي يه آلبوم جدا ميگذاره تا يادگاري باشه براي آينده...تا شايد وقتي خبرنگارها اومدند سراغ عكاس ماهر و خوش سليقه من، آلبومش رو نشونشون بده و بگه: ببينين من از اينجا شروع كردم و به اينجا رسيدم‌ها!

گاهي حوصله‌ام سر ميره. ميرم سراغ آلبوم ريحانه‌ام و ورقش ميزنم، تا هم خستگيم در بره و لذت ببرم و بهش افتخار كنم، و هم دوباره برم توي عالم رويا...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:37  توسط ليلا  | 

-لپام گوجه پلنگي شده! قِلمز شده! مآآآآمآآآآن! بيا نيگام كن!
اينها داد و فريادهاي حيرت‌زده موناست كه ما با شنيدنش اومديم و ديديم كه خانم تازه خودشو با لپهاي گل انداخته و سرخ ديده و تعجب كرده! ولي كاش ما رو با خبر نمي‌كرد! آخه سه تايي ريختيم سرش و تا تونستيم "گوجه پلنگي"هاشو خورديم و چشيديم و مزه كرديم و ...
توصيف طعمش در زبان نمي‌گنجد!

گوجه‌هاشو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 17:38  توسط ليلا  | 

موناي من از خوشحالي نميدونه چيكار كنه! آخه فهميده كه خواهرش چهار روز از صبح تا شب مال خود خودشه...ميخواد تا ميتونه از اين فرصت استفاده كنه و دق دلي اين يه ماهه رو كه روزها رو بدون خواهر مدرسه‌اي‌اش تحمل كرده در بياره. ريحانه هم بهش ميگه خب زودتر بزرگ شو و با من بيا مدرسه! مونا هم ميگه: نمی‌بينی دارم ژور ميزنم بزرگ بشم؟! ريحانه منتظره مونا بزرگتر بشه و بره مدرسه تا ريحانه خوب بتونه نقش خواهر بزرگه رو بازي كنه! ميگه: مامان، دوست دارم مونا كه اومد كلاس اول، منم كه رفتم كلاس پنجم، ببرمش مدرسه و به معلماش اسمشو بگم. بعد ببرمش همه مدرسه رو بهش نشون بدم. بعد به دوستام نشونش بدم. اون وقت همه مدرسه ميشناسنش و همه‌اش بهم ميگن: اين خواهر توئه؟ چقدر شبيهته! ميخوام بهش ياد بدم زنگ ناهار بره توي ناهارخوري. اگه تشنه‌اش شد و قدش به آبخوري نميرسيد، بلندش مي‌كنم تا آب بخوره. من هم اون صحنه رو كه دو تا فرشته دست تو دست هم و پا به پای هم ميرن مدرسه و مطمئنم كه ريحانه من چهارچشمی مواظب خواهرشه، تجسم ميكنم...
مامان آهو منو ياد يه چيزی انداخت كه همه مامانهای بچه‌های 6-7 ساله تجربه‌اش ميكنند...مامان آهو جای خالی يه چيزی رو حس كرده..همون حسی كه چند ماه پيش من هم تجربه‌اش كردم و من بيش از پيش عاشق اون خنده‌های شيرينش شدم كه هميشه جای دندون افتاده‌اش توشون معلومه...

                                  لبخندش          خنده‌اش


عید همه‌ فرشته‌ها و مامان‌های فرشته‌ها و باباهای فرشته‌ها مبارك.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 22:25  توسط ليلا  |