تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

من الآن سر كيفم...
من از خوشی لبريزم...
چون عشقم، همه زندگيم بهم گفته:
اووسّـِت دالَم...

مونای من، مال خود خودم...

چه كيفی داره شب يلدا با يه مونای خوشمزه و يه ريحانه نازنين و يه عليرضای مهربون آرامش بخش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:55  توسط ليلا  | 

-دوست داري الآن چيكار كنيم؟
-الآن...؟ دوست دارم...دوست دارم بريم اون رستوران خوشمزهه كه تو خيابون بالاييه است، دور ميزهاي گردش بشينيم كنار هم، يه همبرگر نرم و آبدار خوشمزه بخوريم، از اون سيب‌زميني‌ سرخ كرده‌ها بخوريم كه بيرونشون سفته و توشون نرمه، آخرش هم ماست موسير و يه عالمه زيتون بخورم(عاشق زيتونه!)، از اونا كه كنارش سير هم داره، بعد...اون آقا مهربونه غذامون رو بياره همون كه همه‌اش ميگه بفرماييد، بفرماييد! اگه بارون هم بياد خوبه. تازه رستورانه آهنگ مورد علاقه من رو هم بذاره، من خيلي دوستش دارم خيلي آرومه خيلي حس خوبي بهم ميده. ياد بچگي‌هام ميفتم. آهان تازه من از اون منوي "غذاي مخصوص كودك براي بچه‌هاي زير 12 سال" غذا انتخاب نكنم. چون احساس ميكنم خيلي كوچولو‌ام. بابا هم هميشه ميگه از منوي بزرگسال‌ها سفارش بدم. بعد بابا براي همه‌مون بستني سفارش بده. آخرش هم بستني خودشو ميده به من! مثل اون دفعه، يادته مامان؟ دوست داريم وقتي ميريم رستورانه هوا سردِ سرد باشه. من پالتومو بپوشم و بخاري ماشين روشن باشه و من هم برف پاك كن رو روشن كنم و مونا بياد توي بغل من تا گرمش بشه...
-باشه عزيزم باشه فهميدم دوست داري چيكار كني! ولي الآن كه نميتونيم، چون بابا خونه نيست و من هم شام پخته‌ام و تازه بارون هم نمياد. باشه براي يه موقع ديگه!
دلم براي ريحانه و فكرهاش سوخت. فكر مي‌كنم زدم توي ذوقش!
...
ولي عزيز من مطمئن باش يه روز عين همين برنامه رو اجرا ميكنيم. مامان هم عين تو عاشق يه جشن كوچولوي چهار نفره توي اون رستوران مورد علاقه‌ توئه....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 17:53  توسط ليلا  | 

مامان، امروز معلم علوممون ما رو برد آزمايشگاه كه حشره‌هاي خشك شده رو ببينيم. آزمايشگاهمون خيلي قشنگه. همه چيز توش داره. پرنده‌هاي بيچاره رو خشك كردن و گذاشتن اونجا. تازه ميسروكسوپ هم داره، از اونها كه همه چيزو بزرگ ميكنه. معلم علوممون هي وسط حرفش چايي‌شو با كيكش مي‌خورد و ما اعصابمون خورد ميشد، آخه فكر نمي‌كرد ما تا ناهارمون خيلی مونده؟ تازه من بيسكويتم رو داده بودم به گنجشك‌های حياط! فكر نكرد ما هم دلمون ميخواد؟ چرا اصلا بهمون تعارف نكرد؟
-خب آخه معلمتون بايد حرف بزنه، گلوش خشك ميشه و چايي ميخوره.
-خب مگه مجبوره اينقدر حرف بزنه؟ حرف نزنه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:9  توسط ليلا  | 

نمي‌دونم چي شده كه تازگيا اين افتاده تو دهنش: پيــــشّي بيا منوووو بخووور!!

چه قدر هم خوشش میاد که با گفتن این، از هر طرف يه جوابی مياد:

من-چرا پيشی؟ من اومدم بخورمت!

عليرضا-خوش به حال پيشيه!

ريحانه-بابا پيشی اين مونا خودشو كشت تو رو خدا بيا بخورش ديگه !


با اون قيافه باحالت كه من كشته مرده‌شم...

پيشی بيا بخورش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:28  توسط ليلا  | 

يه بار ازش خواستم خوراكي‌هاي مورد علاقه‌اش رو ليست كنه.
1- ماست!
2- زيتون
3- شيرقهوه
4- شليل
5- آب انبه
6- كرم كارامل
7- پفيلا كره‌اي
8- شربت آبليمو
9- آش رشته
10- كتلت
11- ماكاروني

جالب اينه كه از هر چی شكلات و كاكائو هست متنفره و حاضر نيست بهشون لب بزنه!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:44  توسط ليلا  |