تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

-مونا، بگو خمير دندون.
-خمی دنون.
-بگو دوربين.
-دوبين.
-بگو شترمرغ.
-شوتوموغ.
-بگو لامپ.
-لامپ.
-آفرين! بگو دستمال كاغذی.
-لآآمپ.
-نه، بگو دستمال كاغذی.
-لــاامپ.
-خب بگو هلی كوپتر.
-لاااامپ.
-بگو ماشين لباسشويی.
-لااااااامپ!
-بگو خيابان.
-لااااااااااامپ! لااااااامپ!
-نه ديگه، بگو كاميون.
-نه! لااااااامپ! لااااااااااااااااااامپ!.....
-باشه هر چی دوست داری بگو.
-مونيتور!...

مونا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 15:28  توسط ليلا  | 

...
سكوت می‌كنيم به عظمت روح پاکی كه از جسمی كوچك عروج كرد...

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 14:38  توسط ليلا 


-مونا مدادم رو برام مياري؟
دستت درد نكنه. پير شي! خير از جوونيت ببيني!

مشغول نگاه كردن عكسهاي بچگي من و عليرضا بود.
 -اين كيه ديگه؟
- اينو نمي‌شناسي؟
-نه! اصلا آشنا نيست.
-اين بابائه ديگه! مگه شبيه الآنش نيست؟
-نه اصلا شبيه نيست. به هيچ وجه! به هيچ عنوان!

-اين شمايين مامان؟ چه قدر كوچولو بودين!
-از كجا فهميدي منم؟ مگه شبيه الآنمه؟
-صد در صد!

-مونا ميشه يه ذره كمتر سر و صدا كني؟ من كنكور دارم!!
-حالا كي كنكور داري؟
-يه چند سال ديگه، دارم از الآن براش درس ميخونم!

-مامان باز برام گوشت چرخونده شده گذاشتين؟!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:50  توسط ليلا  | 

- مامان، چرا يه برف درست و حسابی نمياد؟ من هنوز در حسرت درست كردن يه آدم برفی هستم!

عكاس كوچولوی من به جای برف بازی و درست كردن آدم برفی دوربينش رو با خودش برد تا به قول خودش از اين "هوای عشق" عكس بگيره...

هوای عشق

ريحانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:2  توسط ليلا  | 

روز خوبي نبود، حال و حوصله نداشتم. از همون حالت‌هايي كه گاهي اتفاقي بدون هيچ دليلي براي هر كسي پيش مياد و خيلي زود و اتفاقي هم از بين ميره و فقط يه بهانه كوچك و دوست داشتني لازم داره تا دوباره همه چيز برگرده سر جاي اولش و درست بشه...
اون بهانه خيلي زود پيدا شد...با شنيدن صداي در و باز كردن در و رو به رو شدن با صورت يه دختر كوچولوي شاد و سرحال و خوشحال، با لپ‌هاي سرخ و چشم‌هاي خاكستري براق، پر از شور و هيجان و خنده، دونه‌هاي كوچولوي برف روي مژه‌هاش كه مثل ستاره مي‌درخشيدند و دماغ كوچولوي قرمز يخ زده و انگشتهاي كوچولوي كرخ سرد و نفس‌هاي گرمي كه هوا رو معطر مي‌كرد...
روز خوبي بود. سرشار از هر چي حس خوب هست بودم....

چشمهای پر از شور..

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 14:27  توسط ليلا  | 

اولين جايي كه از اين بازی مطلع شدم توي وبلاگ مامان رژینا بود. از اين ايده خيلي خوشم اومد و وقتي امروز فهميدم كه از طرف مرغ دریایی، بابای کلوچه، مامان امیرعلی و نیایش گل، مامان عزیز آهو و اين دو تا خواهر گل به اين بازي دعوت شدم، خوشحالتر شدم...حالا اين هم از اين:


1- از اولين سالي كه رفتم مدرسه،‌ يعني اول دبستان، همه بهم مي‌گفتند آب زير كاهم. يادم نيست اولين بار چه كسي اينو درباره‌ام گفت ولي كم كم حساب افرادي كه به من مي‌گفتند شخصيت آب زير كاهي دارم از دستم در رفت. توي راهنمايي، توي دبيرستان و حتي توي دانشگاه، همكلاسي‌هام، معلم‌هام، ناظم‌ها و ... چندين و چندين بار لفظ آب زير كاه رو براي من به كار مي‌بردند! مي‌گفتند ظاهر بسيار آرومي دارم ولي وقتي با من مدتي نشست و برخاست مي‌كردند بدون استثنا همه مي‌گفتند اصلا از روي ظاهرم نميشه درونم رو شناخت!
2- 18 سالگي مامان شدم و الآن 24 ساله هستم. از فاصله سني‌ام بين خودم و ريحانه خيلي راضي هستم. گاهي به سرم مي‌زنه كه منطق‌ها و رفتارهاي مادرانه و عاقلانه رو كنار بگذارم و كارهايي رو بكنم كه دلم ميخواد و خوشم مياد و عشقم ميكشه! كارهايي كه از يه مامان بعيده...
3- ..ريحانه و مونا يه عمه دارند كه كمی مشكل ذهنی داره...يه زن آروم، خوش قلب و پاك...ريحانه عاشقشه، اون هم عاشق ريحانه است...رابطه عاطفی بين اون‌ها خيلی عميقه...خيلی دوستش دارم، بعضی‌ وقتها وقتی اون و ريحانه رو می‌بينم كه محكم همديگه رو بغل كرده‌اند نمی‌تونم جلوی گريه‌ام رو بگيرم، هميشه دعاش می‌كنم...
درباره ريحانه خيلی‌ چيزها ميخوام بگم، ولی فقط دو تا مونده...خب كدومشو انتخاب كنم؟
4- ريحانه از دندون‌های سيمی و موهای طلايی دوستش، پيانو زدن، شلوار جين، دروازه‌بانی(!)، اسب سواری، نمايش بازی كردن، كلكسيون درست كردن، بدمينتون و داشتن يه برادر بزرگتر خيلی خوشش مياد.

۴.۵- من دوست داشتم اسم دختر اولمون ریحانه و اسم دختر دوممون هانیه باشه. علیرضا دوست داشت اسم دختر اولمون رعنا و اسم دختر دوممون مونا باشه. این شد که دختر اولمون شد ریحانه و دختر دوممون شد مونا...
5- ريحانه اگه بفهمه منو ميكشه...ريحانه روز تولد 6 سالگی‌اش اعتراف كرد كه دو روز قبلش يه پسر 9 ساله بوسش كرده...! ميدونيد چه جوری تعريف می‌كرد؟ "خيلی باحال بود مامان. اون سه سال از من بزرگتره. اسمش محسنه. اولين بار بود كه يه پسره رو بوس كردم. خيلی كيف داد!"
...ديگه چی بگم!...

مامان سپهر، مامان رز، مامان مهسا، مامان آرمان و مامان تینا و سینا (و شايد هم مامان ايليا)، دعوت من رو پذيرا باشيد!
كاش نوشی هم بود و دعوتش می‌كرديم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:48  توسط ليلا  |