تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

وای مورچه داره تكون ميخوره...
مورچه خيلی ناراحته داره رنج ميكشه...
مورچه حالت خيلی بده؟
واای نمی‌تونه راه بره...
نكنه داره درد ميكشه...
خدايا...يا مورچه رو زود بكش و راحتش كن تا درد نكشه يا نجاتش بده تا مورچه بره خونه‌شون...
تو رو خدا...خدا جووون!
.
.
.
تا حالا نشده بود حرف‌های غصه‌دار يه دختر سه ساله اينقدر متاثرم كنه...

***
بوی اسفند می‌آيد. چهار روز ديگه برای من روز باارزشیه...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:11  توسط ليلا  | 

دخترك عزيز من!
خدا حفظت كنه مامان! كه عادتم دادی روزی صد و بيست بار صدای خنديدنت توی‌ گوشم بپيچه. كه چشمات هميشه برق بزنه و حالم رو جا بياره. تا حالا می‌دونستی اگه روزی چند دقيقه دير كنی می‌ميرم و زنده ميشم تا برسی و هنوز روپوشت را در نياورده با هيجان و شور و شوق و لبخند و نفس نفس زنان در حالی كه تند تند دستهات رو تكون می‌دی‌ برام حرف بزنی؟ كه امروز پرستو چی اورده بود و چه شعری رو حفظ كردی و ناهار چی‌ خوردی و توی چه مسابقه‌ای برنده شدی و ياسمن چی از كلاسشون تعريف كرد و تازگی‌ها تب چه بازی‌ای توی مدرسه راه افتاده و لی‌لی‌های كف حياط رو با گچ چه رنگی كشيدی و ...
برق شيطنت چشمهای قشنگت ديدنیه وقتی سر به سر همه می‌ذاری و با همه شوخی می‌كنی...زود با همه دوست ميشی و گرم می‌گيری و سخت هم دل می‌كَنی، برای همين نگرانم می‌كنی و دوست دارم كه كمی محتاط‌‌تر باشی...
همه چيز خنديدن تو رو دوست دارم. وقتی چشمهات می‌درخشه، وقتی دو رديف صاف دندون‌های كوچولوت معلوم می‌شه، وقتی گوشه‌های دماغت چين ميفته و موهات می‌ريزه توی صورتت و با يه تكون سرت می‌زنيشون كنار، من همه چيز دنيا رو قشنگ می‌بينم. مثل تو عزيز قشنگ من!
وقتی كنارم نيستی دوست دارم چشم‌هامو ببندم و بهت فكر كنم، تصورت كنم كه جلوم وايستادی و داری می‌خندی...
خدا خيرت بده مادر! كه ما رو لبريز انگيزه و انرژی می‌كنی، كه ما رو برای كوهنوردی و پياده‌روی راه ميندازی، كه برنامه‌ دوچرخه‌سواری سه نفره(و سه چرخه سواری برای كوچولوترها)و طناب زدن و بدمينتون و اسكی می‌چينی و نمی‌گذاری روزهامون بدون جنب و جوش سپری بشه! ممنونتم فرشته من!
امروز وقتی سری به عكسهای يك سال و دو ماهگی‌ات زدم، موندم كه چرا من همون موقع قورتت نداده بودم؟

خدا حفظت كند...

اسكی كردن تو..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط ليلا  | 

امروز با هم بوديم. فقط با هم و بدون هيچ كس ديگه‌اي. حتي جگر گوشه‌هامون هم نبودند. با هم حرف زديم. با هم راه رفتيم. با هم نشستيم. با هم حليم خورديم. با هم دوچرخه سواري كرديم. با هم خنديديم. واي چه قدر عالي بود...
هنوز هم دلم مي‌لرزه. هنوز هم شيريني خاصي توي گلوم احساس مي‌كنم. هنوز هم دستام يخ مي‌كنه. هنوز هم بعضي وقت‌ها قلبم تند تند مي‌زنه. هنوز هم گر مي‌گيرم و داغي صورتم رو حس مي‌كنم. با اينكه هفت ساله كه كنارمه، بهش عادت كردم، صميمي‌ترين كسمه...هفت ساله. چه عدد مقدسي...باز هم همون كشش اولين روزها...چرا اين جوريه آخه؟ چرا امروز كه دوباره با هم رفتيم و گشتيم همه چيز خيلي برامون آشنا بود؟ چرا طعم حليمي‌ كه خورديم به همون خوشمزگي اون موقع بود؟ چرا همه‌اش خاطره آخرين ماه مونده به پدر و مادر شدنمون برامون تداعي مي‌شد؟ البته اون موقع برف مي‌اومد و الآن فقط بوي برف...زياد حال نداشتم و چيزهاي مبهمي‌ از آخرين گردش دوتايي يادم مونده...يادمه كه حليم درست مثل اين امروزي چسبيد. عليرضا حالش بهتر از من بود و در واقع از خوشحالي نمي‌دونست چي كار كنه...اينو خوب يادمه كه خيلي پر شور و شوق بود و خيلي هيجان زده بود. هم خيلي مي‌خواست قدم بزنيم و هم مدام حالم رو مي‌پرسيد. مي‌گفت انگار از ماه ششم به بعد فرق كرده‌ام. مي‌گفت يه چيز جديدي بهم اضافه شده كه قبلا نبوده...
چه قدر سر اين‌كه اسم اين موجود ريزه ميزه توي دلم رعنا باشه يا ريحانه جر و بحث كرديم! ...ولي راستش هنوز هم از رعنا دل نكندم و گاهي صداش مي‌كنم رعناي من...
چه زمستاني بود زمستان سال 78! از يه طرف عليرضا بود كه از ذوق بابا شدن نمي‌دونست چي كار كنه و از يه طرف لگدهاي وقت و بي‌وقت ريحانه من...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:20  توسط ليلا  | 

وقتی صداشو می‌شنوی كه ميگه: مگه من علوسكت نيستم؟ بيا بَبَلم كن ديگه... خواب از سرت ميپره...يه لحظه رو هم نميخوای از دست بدی...لذت ببل كردنش رو با هيچ چيز عوض نميكنی...يه بوی آروم خوبی ميده...بوی سادگی و بوی معصوميت و بوی مهر...بوی خوش نفس‌هاش...صدای تاپ تاپ قلبش كه مثل قلب جوجه تند ميزنه...لپهای نرمش...دستهای گرمش...موهای نرم و خوشبوی صافش...خودشو ميچسبونه بهت...اون وقت قشنگ حس ميكنی كه يه تكه از وجودته...مال خودته...خود خودت...
..چه خوش روزيه كه صبحشو با يه آغوش گرم شروع كنی.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:38  توسط ليلا  |