تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

عزيز من
ديشب كه آرام دراز كشيدی و چشم‌هايت را به من دوختی و من ديدم كه چه قدر زير نور ماه قشنگتر هستی، مثل هر شب از نگاهت فهميدم كه منتظر قصه امشب هستی. ولی قصه ديشب من با شبهای گذشته كمی فرق داشت و به نظر من قشنگترين آن‌ها بود...
برات قصه دو تا همراه و همدم رو گفتم كه خوشبخت بودند و می‌خواستند خوشبخت تر بشن... قصه دختری رو گفتم كه در اوج خوشی تنها بود و دلش يه اتفاق تازه می‌خواست... قصه خدايی رو گفتم كه تصميم گرفت هديه‌شو بالاخره بفرسته پايين... قصه دو تا فرشته رو گفتم كه مواظب يه دختر كوچولو بودند و وقتی فهميدند ميخواد بره پيش اون خانواده سه نفره، دلشون نيومد باهاش خداحافظی كنند و باهاش تا روی زمين اومدند تا هميشه مراقبش باشند... قصه صبحی رو برات گفتم كه يه احساس تازه داشتم و فهميدم تو داری ميای... قصه روزشماری‌های ريحانه رو گفتم كه بالای تختت آويزون كرده بود...  برات همه اينا رو تعريف كردم چون می‌دونستم حالا ديگه خيلی بزرگ شدی، چون برام گل می‌چينی... چون خودت دكمه‌هاتو می‌بندی. چون با بابا درباره ديشكنری (دیکشنری) و بچه پنگو (بچه پنگوئن) و خوابهات حرف می‌زنی. چون تلاش می‌كنی كه بند كفش‌هاتو بتونی ببندی. چون تازگی‌ها گوشه نقاشی‌هات رو امضا می‌كنی...

ديشب چهره‌ات عجيب دوست داشتنی‌ شده بود، و من از خدا لبخند هميشگی‌ات را خواستم و خوشبختی‌ات را...
ديشب كه پلك‌های صورتی‌ غرق خوابت را بوسيدم، دريافتم كه از شكر موهبت وجودت عاجزم.

بهار، بوی خيال انگيز فروردين، بوی شكوفه‌های سيب، بوی صبح عطرآگين، بوی جشن، بوی آرامش، بوی سه سالگی...
صدای شورانگيز تاپ تاپ قلب تو، صدای آهنگ تولد پيانوی ريحانه...

تولدت مبارك عزيزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط ليلا  | 

تو حس ميكردی تنهای تنهايی. جای يه چيزی، يه كسی خالی بود. به تو خوش نمی‌گذشت. حوصله ات زياد سر می‌رفت. تا اينكه يه روز خوب نگام كردی و گفتی: مامان، يه ذره دور لباست برات تنگ نشده؟ دستتو گذاشتی روی شكمم و فشار دادی. يه چيزی فرق كرده بود. يه اتفاق تازه داشت ميفتاد. تو هم حسش كردی. بعد داد زدی: يه چيزی داره تكون ميخوره! و اون "چيز" بيشتر تكون خورد وقتی صداتو شنيد. كم كم به صدات عادت كرد. همون طور كه به صدای من و بابات عادت كرده بود. روزها كارت اين بود كه بشينی كنارم و باهاش حرف بزنی. بغلش می كردی و بوسش می‌كردی. گوشتو می‌گذاشتی روی‌ دلم و به صداش گوش می‌كردی. شب‌ها سرتو می‌گذاشتی روی دلم كنارش و چشماتو آروم می بستی و بعد يه دفعه از خواب می‌پريدی و می‌گفتی: مامان وول می‌خوره، نميذاره بخوابم. من به چيز می‌گفتم: اين قدر بچه بدی نباش، بذار دختركم بخوابه. اون هم آروم می‌گرفت چون هم دوستت داشت و هم بچه حرف گوش كنی بود.
از اينكه چه قدر زود بزرگ می‌شد حيرت زده می‌شدی. نگران می‌شدی و می‌گفتی: مامان نكنه خيلی خيلی گنده بشه و ديگه اون تو جا نشه؟ می‌گفتم: اون وقت مياريمش بيرون و می‌بينيش. می‌گفتی: من می‌تونم بيارمش بيرون؟ دستمو می‌كنم اون تو و می‌كشمش بيرون. مواظب هم هستم كه هيچی دردت نياد. من بغلت می‌كردم و فكر می‌كردم اگه چيز مثل تو باشه ديگه من با دو تا فرشته هيچی كم ندارم...
وقتي بابا فيلم سونوگرافي‌شو بهت نشون داد گفتي: اين كه هيچي ازش معلوم نيست، خيلي زشته. من ديگه نميخوام دوستش داشته باشم. ولي ما ديديم كه براي n بار فيلمش رو مي‌گذاشتي و مي‌نشستي نگاهش مي‌كردي...نمي‌تونستي دوستش نداشته باشي.
كنارم دراز مي‌كشيدي و صورتت رو مي‌چسبوندي به دلم. مي‌گفتي: چه قدر اينجا داغه...دست مي‌كشيدي روي شكمم و مي‌گفتي: نكنه اون تو گرمش بشه؟
هميشه مي‌خواستي بهم لواشك و بستني و چيزهايي كه دوست داري بدي. مي‌گفتي بايد اينا رو بخورم تا بره پايين و برسه به چيز، چون اونم دلش چيزاي خوشمزه ميخواد.
خودتو بيشتر از هميشه براي بابات لوس مي‌كردي. وقتهايي كه نشسته بود و كارهاش رو مي‌كرد سرتو مي‌گذاشتي روي سينه‌اش و بهش يادآوري مي‌كردي: من دختر كوچولوي شمام. اون هم نازتو مي‌كشيد و مي‌گفت: آره، من هم براي همين خيلي خوشحالم. مي‌گفتي: پس ديگه يه دختر كوچولوي ديگه نمي‌خواين، مگه نه؟ يادمه مي‌گفت: نمي‌دونم...من دخترهاي كوچولو رو خيلي دوست دارم.
سوالهاي زيادي توي اون كله كوچولوت بود: چيز دختره يا پسر؟ تو دوست داشتي پسر باشه. چيز وقتي بزرگتر شد كجا مي‌خوابه؟ چيز شبيه كي مي‌شه؟ چيز زياد گريه مي‌كنه؟ چيز منو دوست داره يا نه؟ اگه چيز نخواد من خواهرش باشم چي؟ اگه چيز دوقلو باشه چي؟ اسم چيز رو چي بذاريم؟ خيلي درباره‌اش فكر كردي اما هر روز نظرت عوض مي‌شد. اسم تك تك عروسكهات رو پيشنهاد دادي ولي بعد پشيمون شدي و گفتي با هم قاطي ميشن!  آخرين شب قبل از اومدنش با عليرضا وايستاده بودي زير آسمون و داشتين ستاره‌ها رو نگاه مي‌كردين. ازت پرسيده بود: دوست داري اسم خواهرتو چي بذاريم؟ فوري جواب داده بودي: ستاره...
ولي اسمش مونا شد و گاهي هم ستاره صداش مي‌زديم. فقط به خاطر تو...
بعد از اين كه توی یه مهمونی گريه‌هاي بي وقفه يه نوزاد دو ماهه كلافه‌ات كرده بود، يه بار بهمون گفتي: چرا مي‌خواين يه نوزاد نق نقو داشته باشيم كه همه‌اش گريه مي‌كنه؟ آخه به چه دردي ميخوره؟ بابا گفت: نوزادها كه فقط گريه نمي‌كنند. خيلي كارهاي بامزه هم مي‌كنند، مي‌خندند، سكسكه مي‌كنند، آواز مي‌خونند، عطسه مي‌كنند و خيلي كارهاي ديگه. تو پرسيدي: زبونشون رو هم مي‌تونند دربيارند؟ وقتي برات تعريف كرديم كه خود تو وقتي ذوق مي‌كردي زبونتو درمياوردي، چشمات گرد شده بود.
نمي‌دونستم چرا يه دفعه اين قدر بزرگ شده بودي عزيز دلم...4 سالت بود ولي خوب بلد بودي مواظبم باشي...هوامو خيلي داشتي، بازي‌هات كم سر و صدا شده بود و مي‌خواستي دختر خيلي خيلي خوبي باشي. انگار نگران بودي كه چيز از ارزشت پيش من كم كنه و جاتو بگيره. مي‌خواستم خيالت راحت باشه كه جايي كه از همون اول توي قلبم باز كردي محكمه و فقط مخصوص دختر گلمه، مخصوص خود خودت...اون قدر عاقل بودي كه وقتي دردم گرفت و عليرضا به دكتر تلفن زد، يادت بود بدوي بري ساكي رو كه چند هفته قبل آماده كرده بودم برام بياري.
دوست داشتي براي پياده روي‌هاي شبانه‌ام همراهم بيايي و حرف بزنيم. خودت مي‌دوني كه هر دومون عاشق اين لحظه‌ها بوديم...من و تو و چيز... يكي از شب‌هاي اوايل فروردين، همون شبي كه هوا پر از بوي بهار بود و باد مي‌اومد، همون شبي كه آسمون صاف بود و من و تو زير درختهاي تازه جوانه زده راه مي‌رفتيم، بهم گفتي: وقتي چيز به دنيا بياد من ديگه تنها بچه شما نيستم. ديگه بهم نمي‌گين" تو دردونه كوچولوي مني." من اون وقت من دختر بزرگه‌تون ميشم. خواهر بزرگه‌ي چيز. تازه، مواظب چيز هم هستم. مامان، چيز اذيتت مي‌كنه؟ گفتم نه، اذيتم نمي‌كنه. فقط از اين لگدهاي كوچولو مي‌زنه. دستتو گرفتم و گذاشتم روي چيز. دهنت باز مونده بود. گفتي: حس كردمش! مثل اينكه زورش زياد شده. مثل وقتي مي‌مونه كه دستمو ميذارم روي قلبم. درست مثل صداي قلبمه...
شبي كه من و بابا و چيز رفتيم بيمارستان، خاله لعيا اومده بود پيشت. بعدا برام تعريف كرد كه تو اول مي‌گفتي خونه رو تميز و مرتب كنيم كه مامان خوشحال بشه. بعد يه دفعه گريه‌ات گرفته و رفتي توي بغلش و مي‌گفتي: من مي‌خوام مامان زود برگرده خونه... لعيا آرومت كرده و تو توي بغلش خوابت برده...
صبح وقتي اومدي بيمارستان دويدي رفتي از مسئول بخش پرسيدي: شما مي‌دونين چيز و مامان توي كدوم اتاق‌اند؟ من خواهرشم، بايد زود برم ببينمش!
دلم برات يه ذره شده بود. به نبودنت كنارم عادت نداشتم. ولي يه دختر كوچولوي گرد با موهاي صاف سياه و يه دماغ ريز و چشم‌هاي خوشگلي كه معلوم نبود سبزند يا خاكستري ولي درست مثل چشم‌هاي تو خوشرنگ بودند، كنارم بود كه بهم دلگرمي مي‌داد. با دقت نگاهش مي‌كردي و از پاييدنش سير نمي‌شدي. بهت گفتم درست شبيه خود توئه، وقتي تازه به دنيا اومده بودي. باورت نمي‌شد و انگار خوشحال شدي. بابا پرسيد: خوب به نظرت مونا چطوره؟ يه كمي فكر كردي و گفتي: خيلي خيلي كوچولوئه، قرمزه و اخم كرده، قيافه‌اش هم يه ذره... مسخره است! ولي بامزه‌ است.
تو توي ماشين خيلي درباره‌اش حرف زدي. مي‌گفتي انگار هيچي بلد نيست. نمي‌دونه با دهنش بايد چي كار كنه. هي باز و بسته‌اش مي‌كنه. نمي‌دونه دستش به چه دردش مي‌خوره. مي‌گفتي: يعني يه روزي من هم همين جوري بودم؟ يعني همين قدر كوچولو بودم، ولي بعد بزرگ شدم و ياد گرفتم از همه جام استفاده كنم. يعني من دوباره به دنيا اومدم! يعني مونا وقتي بزرگ شه ميشه مثل من.
مي‌گفتي: مونا خيلي زشته ولي من دوستش دارم. خدا كنه اونم منو دوست داشته باشه و همه‌اش گريه نكنه...


به نظرم اين تجربه خوبي براي تو بود. هنوز هم گاه گاهي خاطره‌هايي از اون موقع يادت مياد و برامون تعريف مي‌كني...
... حدود 3 سال گذشته و حالا كه تو و مونا دست همديگه رو گرفتين و دارين دور همديگه چرخ مي‌زنين اين خاطره‌ها و اين حرفهاي تو هنوز مثل همون روزها توي ذهن من تازه و دست نخورده‌اند...

چيز كوچولومون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 3:3  توسط ليلا  |