ريحانه كلكسيون همه چيز داره. كلكسيون تيله، كلكسيون هسته ميوه، كلكسيون در بطری، كلكسيون جعبه نوك خالی، كلكسيون جورابهای كوچيك شده خودش و خواهرش، كلكسيون پستونك! (چون پستونكهای مونا هر چند وقت يه بار گم ميشد و وقتی يه پستونك جديد براش میخريديم، ريحانه پستونك گمشده رو پيدا ميكرد.) و كلكسيونی كه برام از همه جالبتره كلكسيون كاغذهای پاره شده توسط موناست! واقعا نمیدونم هدف ريحانه از جمع كردن اين كاغذها چيه. شايد ميخواد وقتی مونا بزرگتر شد بهش نشون بده كه چقدر كاغذ اسراف ميكرده!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:59  توسط ليلا
|
حال و هوای من عاليه. من و عليرضا و دخترها داريم با بهار عشق میكنيم... با اين هوا و با اين طراوت و با اين آسمون، با اين درختها و با اين بادهای سرمست كننده و با بارون...
ديروز يه صبح بارونی داشتيم و من و ريحانه از فرصت استفاده كرديم، دستهای همديگه رو گرفتيم و زير بارون، از زير درختها و از كنار گلها تا مدرسهاش راه رفتيم و دويديم، تا تونستيم نفس كشيديم و تا آخر روز هنوز عطر اين هوا توی وجودمون جريان داشت...
دختركم امروز قبول كرد و برای من، فقط برای خود خودم رقصيد... تازه سه سالش شده و فقط بايد نشست و نگاهش كرد و كيف كرد...
همه جا پر از كلمههاييه كه ريحانه میتونه بخونه. حالا از همه چيز سر درمياره و ديگه توی ماشين حوصلهاش سر نمیره...
من هم در به در دارم دنبال يه فرصت حسابی میگردم كه خوب سر بزنم به همه جاهايی كه خيلی وقته نرفتم و دلم برای نوشتههاشون تنگ شده... يه فرصت حسابی میخوام برای خوندن و خوندن و شايد هم نظر دادن...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:41  توسط ليلا
|