تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

ريحانه‌‌ی عزيز
تلاش يك ساله‌ی‌ تو برای خواندن و نوشتن
ياد گرفتن و بيشتر دانستن
مايه‌ی شادی و افتخار ماست.
هميشه پرتلاش و سربلند باشی.

آموزگارانت
سال تحصيلی 86-85

تابستون ما ديگه داره شروع ميشه... اين اولين تابستونيه كه برای ريحانه، و شايد مونا، معنای خاصی داره. ما حالا اينجا توی خونه يه خانم تحصيل كرده‌ی باسواد داريم كه هر روز، وقتی از راهرو می‌گذرم و يه نگاهی به ديوارش ميندازم كه از عكسهای چند ماهگی ريحانه و مونا گرفته تا عكسهای همين چند وقت پيش، پر شده، جلوی يه عكس متوقف می‌شم كه تازه اضافه شده. با بقيه عكسها انگار فرق داره... يه فرق خاص و دوست داشتنی. عكس ريحانه توی لباس فارغ التحصيلی اول دبستان... با يه لبخند قشنگ كه منو ياد بزرگتر شدنش ميندازه...
يكي‌ از قشنگترين جشنهايی بود كه تا به حال توشون شركت كرده بودم... فقط مخصوص كلاس اولی‌ها. چه دنيايی دارند اين كلاس اولی‌ها... مونا و خاله لعياش به عنوان مهمان‌های افتخاری همراه من و پدرش توی جشن شركت كردند. كسی كه حاضر نبود قبول كنه جشن تموم شده و بايد برگرديم مونا بود كه حسابی با همكلاسی‌های خواهرش گرم گرفته بود و به هيچ وجه حاضر نبود وسط خوشگذرونی‌هاش با اونها ازشون جدا بشه. وقتی داشتيم می‌رفتيم صدای بچه‌ها رو شنيدم كه به هم می‌گفتند دلشون خيلی يه خواهر كوچكتر می‌خواد...
آخر برنامه، دختركم با موهای شونه كرده و سر بالا گرفته و چشم‌های درخشان و نگاه مصمم، ايستاد جلومون و با قشنگترين لحن صحبت كردنش برامون خوند...


به نام مهربان‌ترين مهربانان
و با سپاس از تو مهربان مادرم،
سالی پر از كار و تلاش را به پايان می‌برم.
سالی پر از شيرينی دوستی‌ها و لذت آموختن‌ها.
و در اين پايان، كه خود شروع راهی پويا است،
از خدا ياری می‌خواهم و به دعای تو محتاجم.
پروردگارا! ما را فرزندانی شايسته برای پدر و مادرمان قرار بده.
مهربانا! به ما كمك كن تا در كنار هم باشيم، با هم يار و صميمی باشيم...

خوب ميدونم كه چه قدر تمرين كرده بود... چند وقت بود كه می‌رفت توی اتاقش و در رو می‌بست و برای خودش می‌خوند... می‌دونستم كه دلش می‌خواد ما چيزی نفهميم و برامون تازگی داشته باشه. ما هم همون جوری كه خودش می‌خواست قبول كرديم...
وقتی خوندنش تموم شد و داشت با خوشحالی به طرفمون می‌اومد سريع با گوشه روسری‌ام صورتمو پاك كردم... دست خودم نبود. نمی‌خواستم چيزی ببينه و از خوشحالی‌اش كم بشه. اون هنوز خيلی كوچك‌تر از اون بود كه درك كنه چرا موقع خوشحالی‌ها حتی سرسخت‌ترين آدم‌ها هم اشك می‌ريزن...
بهترين هديه معلم‌ها برای بچه‌ها يه جعبه بزرگ بود،‌ كه توی اون دفترها و كتاب‌هاشون بود و همه پلی‌كپی‌هاشون كه توی يه كلاسور بزرگ بود. به صفحه اول كلاسور، اولين مدادی كه باهاش شروع به نوشتن كرده بودند چسبونده شده بود... اين از اون چيزهايی شد كه دخترم ميگه ميخوام تا آخر عمرم نگهش دارم...
اين فارغ التحصيلی آغاز موفقيت آميز راه 12 ساله‌ی‌ تحصيلش بود. آينده‌ای كه هر سه مون بهش اميدواريم.

به نام مهرباننرين مهربانان...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:0  توسط ليلا  |