- مونا، چشمهات چه رنگيه؟
- خاكستری خوشرنگ!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:11  توسط ليلا
|
دوباره نتونستم جلوی خودمو بگيرم... بعد از مطمئن شدن از اين كه تمام پنجرههای خونه تا آخر بازند و بعد از خوردن هوای لطيف و خوشبوی بعد بارون به صورتم و بعد از استشمام كردنش تا عمق وجودم و بعد از زنده شدن تمام خوشیهاي زندگيم با تنفس اين هوا، دوباره زد به سرم و هوای راه رفتن كردم... بقيه رو راه انداختم و با يه جور شور و شوق كودكانه زودتر از همه حاضر شدم. از اون جور شور و شوقهايی كه بيشتر توی بچهها سراغ دارم و با بهانههای كوچيك ايجاد ميشه... حالا هر سه تاشون دارن حاضر ميشن تا باز هم از هوای بعد از بارون استفاده كنيم و بريم يه شب نمناك غرق خوشی برای خودمون بسازيم. داريم میريم توی اين هوايی كه ريحانه بهش ميگه "هوای عشق" تا میتونيم قدم بزنيم و شرط اين قدم زدن شبانه اينه كه همه كارهايی رو كه ريخته رو سرمون ول كنيم و خيالمون رو آسودهتر از هميشه بكنيم... يه قسمت پنهان وجودم، ته دلم ميگه كاش وسطش يكدفعه بارون بگيره و همه راه برگشتنو خيس و خندهكنان بدويم... ولی يه قسمت ديگه وجودم كه زورش بيشتره ميگه نه، بچهها سرما ميخورن... اين دو تا قسمت مدتی با هم توی كشمكشاند و بالاخره اون حس مادرانه به كودك خوش و بیخيال درونم غلبه ميكنه.
خب ما ديگه رفتيم... فقط دلم ميخواد امشب همه خانوادههای ديگه قدر اين هوا رو بدونن و به قدر كافی وقت، حوصله و انگيزه برای قدم زدن دسته جمعی توی اين هوا داشته باشن... فقط يه لحظه برين كنار پنجره و يه كم عميقتر از هميشه نفس بكشين... شايد اون حس دوست داشتنی توی شما هم زنده بشه و دلتون نياد اين شب و اين هوا رو از دست بدين...
اميدوارم توی راه ببينمتون.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:50  توسط ليلا
|