آهای ماهی طلايی! تو مگه كی بودی كه اينقدر خيال دخترم رو به خودت مشغول كردی؟ تو خودتو چه طوری تو دلش جا كردی كه نمیتونه فراموشت كنه؟ با باباش رفته بود تا با دريا خداحافظی كنه. وقتی با چشمهای اشكی برگشت خونه و از باباش پرسيدم كه چی شده، گفت ريحانه ماهيهای دريا رو ديده و به ياد ماهی طلايی خودش كه چند وقت پیش مرده افتاده و ياد اين افتاده كه ميخواسته يه روز توی دريا ولش كنه و گريه كرده...
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:25  توسط ليلا
|
