تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

امروز عجب آفتابی بود... از اون آفتابهای دلچسب ملایم و از اون هواهای سرد محشر و از اون آسمونهای آبی خوشرنگ و از اون برفهای پنبه‌ای توش که ماها رو راه میندازه برای قدم زدن... چقدر این روزهای قشنگ خدا رو دوست دارم٬ اون از بهارش و تابستونش و پاییزش (که به نظر من بهترین هوا رو داره) و این از زمستونش... یه نیم ساعتی همه حاضر شدن وقتشونو بدن و خدا رو شکر که امروز علیرضا هم وقتش آزاد بود تا چهارتایی از کنار برفهای سفید و درخشان قدم بزنیم. قبل از رفتن رفتیم پیش آدم برفی‌ای که هفته پیش چهارتایی (به اصرار مونا درست کنار درخت عزیزش) ساخته بودیم و مونا بهش دلداری داد که اشکالی نداره داری آب می‌شی...
این هم از امروزمون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:30  توسط ليلا  | 

لباشو میاره دم گوشم و میگه: بریم بیرون... یه کار مهم دارم... نفسهاش که گرمترین دلگرمی منه میخوره به پشت گوشم.
دستامو می‌گیره و می‌کشه و میگه: تا اون درخته بدویم... گرمی دستاش یخ دستام رو وا می‌کنه.
میرسیم به درخته٬ نگاهش می‌کنه و میگه: دیگه برگ نداره... سردش شده. دستمو میگیره و میذاره روی پوست ترک‌خورده درخت. میگه: تو نازش کن تا دلش نسوزه٬ منم بغلش میکنم تا گرمش بشه. تا جایی که میتونه خودشو می‌چسبونه به درخت و دستاشو میاره دور تنه‌ش٬ اما انگشتاش به هم نمی‌رسن. گرمی آغوشش انگار به درخت جون تازه‌ای میده.
لبهاشو می‌چسبونه به درخت و چشماشو می‌بنده. نگاهشون میکنم. درخت سی ساله خوشبخت و دوست خوش‌قلب سه ساله‌شو. گرمای محبت بینشون توی تنم می‌پیچه.
چشماشو باز میکنه. از درخت جدا میشه. شال گردنشو از دور گردنش باز میکنه و می‌پیچه دور تنه‌ی درخت. ازم میخواد گره‌ش بزنم. ازم می‌پرسه: دیگه درخت سردش نیست؟ میگم: نه٬ اصلا. دستای یخ زده‌م رو می‌گیره و برمیگردیم. چند قدمی که دور می‌شیم٬ برمیگرده و نگاهش میکنه. اون به درخت و من به چشمای اون نگاه میکنم. سعی میکنم معنی چیزی رو که توی نگاهشه درک کنم. ولی من نمیتونم. چون دستها و قلب من به گرمی دستها و قلب اون نیست٬ من سردتر از اونی‌ام که توانایی فهمیدنشو داشته باشم...
خدایا! دارم درست می‌بینم؟ این اشکه که توی چشماش جمع شده؟ درست میبینم که لبهاش داره می‌لرزه؟ روی پاهام می‌شینم تا همقدش بشم. بهش میگم: مونا٬ منم سردم شده. صورتشو میاره نزدیکم. بخار نفسش یخ قلبم رو آب میکنه. دستاشو میندازه دور گردنم. انگشتاش به هم میرسن. محکم فشارم میده. چشماشو میبنده و لبهاش رو میذاره روی پیشونیم... حالا من گرمترین آدم روی زمینم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:50  توسط ليلا  |