امروز عجب آفتابی بود... از اون آفتابهای دلچسب ملایم و از اون هواهای سرد محشر و از اون آسمونهای آبی خوشرنگ و از اون برفهای پنبهای توش که ماها رو راه میندازه برای قدم زدن... چقدر این روزهای قشنگ خدا رو دوست دارم٬ اون از بهارش و تابستونش و پاییزش (که به نظر من بهترین هوا رو داره) و این از زمستونش... یه نیم ساعتی همه حاضر شدن وقتشونو بدن و خدا رو شکر که امروز علیرضا هم وقتش آزاد بود تا چهارتایی از کنار برفهای سفید و درخشان قدم بزنیم. قبل از رفتن رفتیم پیش آدم برفیای که هفته پیش چهارتایی (به اصرار مونا درست کنار درخت عزیزش) ساخته بودیم و مونا بهش دلداری داد که اشکالی نداره داری آب میشی...
این هم از امروزمون.
این هم از امروزمون.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:30  توسط ليلا
|
