یادم نره حرفها و نقشههاشو. «مامان٬ نمیتونم فکر کنم که چه جوریه که ما دیگه از همه کوچیکتر نیستیم! مامان ما میتونیم به کلاس اولیهای کوچولو کمک کنیم! آخی... چه ریزه میزهن...» شوق بزرگ شدنش دیدنی بود... برنامهریزی کرده بود که با پرستو سر میز دوم کنار ردیف کنار پنجره بشینه. تازه٬ چون بعد از دو هفته اول خود معلمشون جای نشستنشون رو تعیین میکنه٬ «باید توی این دو هفته خیلی خوش بگذرونیم!»
میخواد «گل سری که گل قرمز داره» رو به سرش بزنه و لباسی که یقه قرمز داره زیر روپوشش بپوشه و جورابی که لبهش قرمزه پاش کنه. قراره چهار تا سیب برای خودش و پرستو و عطیه و حسنا ببره. دو روز قبل از روز اول مدرسه٬ زنگ زده به یاسمن دوست کلاس سومیش دم سرسره سبزه قرار گذاشتهن که همدیگه رو ببینن. تازه به کیف مشکی-نارنجیش که خیلی دوستش داره قول داده امسال رفتار بهتری باهاش داشته باشه و مثل پارسال با بچهها نندازتش بالا توی هوا که ببینن کیف کی بالاتر میره. قرار شد که اسم روی برچسب کتاباش رو خودش بنویسه٬ به این شرط که کوچیک و خوش خط بنویسه. با یه دقتی حواسش رو موقع نوشتن جمع کرده بود که آدم دلش براش ضعف میرفت. اسمهاش اون قدر خوش خط شد که آدم حظ میکرد... یا شاید من همیشه دستخطشو خوش خط میبینم٬ مثل همه چیزای دیگهش که عاشقشونم٬ چون مامانشم... و رضایتش از کارش و نگاهاش به نتیجه کارش که آدم رو دچار یه عالمه حسهای خوب دیگه میکرد. مامانها هم که استاد غش و شعف و قربون صدقه و حظ و سرخوشی و این حرفان...
صبح روز اول مدرسه هم که مونا بغض کرده بود و همدیگه رو بغل کردند و ادای گریه کردن درآوردند و آخرش هم از خنده ریسه رفتند و بیست بار از هم خداحافظی کردند. هر چی بزرگتر میشن انگار به هم نزدیکتر میشن و فاصلهشون کمتر میشه... بعد هم ریحانه از پنجره عقب ماشین برای مونا و باباش اون قدر دست تکون داد و بوس فرستاد که من که از آینه جلو داشتم نگاهشون میکردم حواسم پرت شد و نزدیک بود یه بچه گربه رو زیر کنم.
یادم نره اولین صبح امسال رو و اولین صبح پارسال رو که ریحانه خودش بیدارم کرد و داشت بهم میگفت: مامان بلند شو٬ امروز بزرگترین روز زندگی منه...
دوباره شروع شده...خیلی وقته... انتظار کشیدنهای من که مثل بچههایی که پای تلویزیون میشینند و منتظر برنامه مورد علاقهشون میشن٬ جلوی در بشینم و منتظر رسیدن ریحانه و شنیدن ماجراهاش از مدرسه باشم... قشنگترین خاطره روز اول مدرسهش٬ دیدن معلم عزیز کلاس اولش و دست تکون دادنشون برای همدیگه و این حرف معلمش بود که روزش رو براش ساخته بود :«واای... چه بزرگ شدی٬ ریحانه خوشگله!» و نگنجیدن ریحانه در پوست خودش... اینها رو یادم نره که دلپذیرترین صفحههای زندگیاند...
پینوشت: این پست با حال و هوای شروع مدرسهها بیشتر جور در میاد تا الآن که نیمی از سال تحصیلی گذشته٬ ولی چی کار کنم که ته دلم مونده بود و باید حتما میگفتمش.

