امروز٬ تولد توست. امروز قشنگترین اتفاق زندگی من است. امروز سالروز یافتن بهانه زیستنم است. امروز شگفتترین و زیباترین روز من است. نمیدانم چه بناممت؟ قشنگترین اتفاقم٬ یا معجزه زندگیم٬ موهبت و همه هستیام٬ بی منتترین و عزیزترین هدیهای که گرفتهام؟
امروز همراه با روشنی سپیده خدایم مهربانیاش را یادم انداخت. خدایم یادم انداخت که امروز دگرگونم کرده بود. یادم انداخت که امروز او مرا خوشبختترین بر روی زمین کرد و شیرینترین و گرانبهاترین نعمتش را بر من فرستاد. امروز سالها نداشتنت را و جای خالی قلبم را یادم انداخت که امروز آن را با تو پر کرد. امروز خدا دستت را در دستم گذاشته بود تا خوب نگهت دارم تا به او نشان دهم که قدر و ارزش هدیهاش در نزد من چه مقدار است!
باارزشترین من! شیفتهات شدهام٬ در این هشت سال عاشقت شدهام٬ عشقی از جنسی ناب و وصف نشدنی که عشق واژه ناتوانیست برای بیان احساس من نسبت به تو!
دخترکم! روشنی چشمان پر فروغ تو مرا بینیازتر از همیشه میکند٬ باور میکنی؟ باور میکنی با غرق شدن در بلندای نگاهت چشمان من سو میگیرد و بودن و بزرگ شدنت را لحظه لحظه باور میدارد؟
ای صفای خانهام!
چه زیبا میشود از عمق چشمانت خوشبختی را باور کرد و باور داشت. چه کسی باور میکرد تولد کوچکت همچون شعلهای امیدبخش در آستانه آخرین ماه زمستان قلبم را پرنور و گرم سازد؟ من کجا لذت داشتنت را اینگونه تصور میکردم؟
نازنینم!
باور کن صدای قلبم را که فقط برای تو میتپد...
همدم دلتنگیهای من! سنگ صبورم!
تمام بدیهای مادر بیتجربهات را ببخش و تمام خوبیهایی را که در حقت نکردم!
روزی آن قدر بزرگ میشوی که بیشتر از من میفهمی٬ هر چند معتقدم که الآن هم گاهی بیشتر از من میفهمی! آن روز که ای کاش رسیدنش را ببینم٬ دوست دارم این حرفهایم را پیدا کنی و بخوانی و درک کنی! شاید تو هم آن روز به تجربهای شبیه من دست یافته باشی و این عشق ناب وصف نشدنی را به اندازه من٬ بلکه بهتر درک کرده باشی...
لحظه لحظهی بالیدن و قد کشیدنت برای من دنیاییست از شادی و شور و شوق...
تا مرز جنون دوستت میدارم٬ تو هم دوستم داشته باش نازنین دخترم!
امروز همراه با روشنی سپیده خدایم مهربانیاش را یادم انداخت. خدایم یادم انداخت که امروز دگرگونم کرده بود. یادم انداخت که امروز او مرا خوشبختترین بر روی زمین کرد و شیرینترین و گرانبهاترین نعمتش را بر من فرستاد. امروز سالها نداشتنت را و جای خالی قلبم را یادم انداخت که امروز آن را با تو پر کرد. امروز خدا دستت را در دستم گذاشته بود تا خوب نگهت دارم تا به او نشان دهم که قدر و ارزش هدیهاش در نزد من چه مقدار است!
باارزشترین من! شیفتهات شدهام٬ در این هشت سال عاشقت شدهام٬ عشقی از جنسی ناب و وصف نشدنی که عشق واژه ناتوانیست برای بیان احساس من نسبت به تو!
دخترکم! روشنی چشمان پر فروغ تو مرا بینیازتر از همیشه میکند٬ باور میکنی؟ باور میکنی با غرق شدن در بلندای نگاهت چشمان من سو میگیرد و بودن و بزرگ شدنت را لحظه لحظه باور میدارد؟
ای صفای خانهام!
چه زیبا میشود از عمق چشمانت خوشبختی را باور کرد و باور داشت. چه کسی باور میکرد تولد کوچکت همچون شعلهای امیدبخش در آستانه آخرین ماه زمستان قلبم را پرنور و گرم سازد؟ من کجا لذت داشتنت را اینگونه تصور میکردم؟
نازنینم!
باور کن صدای قلبم را که فقط برای تو میتپد...
همدم دلتنگیهای من! سنگ صبورم!
تمام بدیهای مادر بیتجربهات را ببخش و تمام خوبیهایی را که در حقت نکردم!
روزی آن قدر بزرگ میشوی که بیشتر از من میفهمی٬ هر چند معتقدم که الآن هم گاهی بیشتر از من میفهمی! آن روز که ای کاش رسیدنش را ببینم٬ دوست دارم این حرفهایم را پیدا کنی و بخوانی و درک کنی! شاید تو هم آن روز به تجربهای شبیه من دست یافته باشی و این عشق ناب وصف نشدنی را به اندازه من٬ بلکه بهتر درک کرده باشی...
لحظه لحظهی بالیدن و قد کشیدنت برای من دنیاییست از شادی و شور و شوق...
تا مرز جنون دوستت میدارم٬ تو هم دوستم داشته باش نازنین دخترم!
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:0  توسط ليلا
|
