تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

امروز٬ تولد توست. امروز قشنگترین اتفاق زندگی من است. امروز سالروز یافتن بهانه زیستنم است. امروز شگفتترین و زیباترین روز من است. نمیدانم چه بناممت؟ قشنگترین اتفاقم٬ یا معجزه زندگیم٬ موهبت و همه هستی‌ام٬ بی منت‌ترین و عزیزترین هدیه‌ای که گرفته‌ام؟
امروز همراه با روشنی سپیده خدایم مهربانی‌اش را یادم انداخت. خدایم یادم انداخت که امروز دگرگونم کرده بود. یادم انداخت که امروز او مرا خوشبخت‌ترین بر روی زمین کرد و شیرین‌ترین و گرانبهاترین نعمتش را بر من فرستاد. امروز سالها نداشتنت را و جای خالی قلبم را یادم انداخت که امروز آن را با تو پر کرد. امروز خدا دستت را در دستم گذاشته بود تا خوب نگهت دارم تا به او نشان دهم که قدر و ارزش هدیه‌اش در نزد من چه مقدار است!
باارزشترین من! شیفته‌ات شده‌ام٬ در این هشت سال عاشقت شده‌ام٬ عشقی از جنسی ناب و وصف نشدنی که عشق واژه ناتوانیست برای بیان احساس من نسبت به تو!
دخترکم! روشنی چشمان پر فروغ تو مرا بی‌نیازتر از همیشه می‌کند٬ باور می‌کنی؟ باور می‌کنی با غرق شدن در بلندای نگاهت چشمان من سو می‌گیرد و بودن و بزرگ شدنت را لحظه لحظه باور میدارد؟
ای صفای خانه‌ام!
چه زیبا می‌شود از عمق چشمانت خوشبختی را باور کرد و باور داشت. چه کسی باور می‌کرد تولد کوچکت همچون شعله‌ای امیدبخش در آستانه آخرین ماه زمستان قلبم را پرنور و گرم سازد؟ من کجا لذت داشتنت را اینگونه تصور می‌کردم؟
نازنینم!
باور کن صدای قلبم را که فقط برای تو می‌تپد...
همدم دلتنگی‌های من! سنگ صبورم!
تمام بدی‌های مادر بی‌تجربه‌ات را ببخش و تمام خوبی‌هایی را که در حقت نکردم!
روزی آن قدر بزرگ می‌شوی که بیشتر از من میفهمی٬ هر چند معتقدم که الآن هم گاهی بیشتر از من می‌فهمی! آن روز که ای کاش رسیدنش را ببینم٬ دوست دارم این حرفهایم را پیدا کنی و بخوانی و درک کنی! شاید تو هم آن روز به تجربه‌ای شبیه من دست یافته باشی و این عشق ناب وصف نشدنی را به اندازه من٬ بلکه بهتر درک کرده باشی...
لحظه لحظه‌ی بالیدن و قد کشیدنت برای من دنیایی‌ست از شادی و شور و شوق...
تا مرز جنون دوستت می‌دارم٬ تو هم دوستم داشته باش نازنین دخترم!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:0  توسط ليلا  | 

یادم نره پنج ماه از سال تحصیلی جدید می‌گذره. یادم نره که پنج ماهه دخترکم دیگه کلاس اولی نیست٬ بزرگتر شده و یادم نره که آخرین روزهای تابستون چه هیجانی داشت٬ هیجانی که با هیجان پارسال این فرق رو داشت که با یه جور حس اطمینان و آشنایی بیشتری همراه بود٬ هر چی باشه حالا باتجربه‌تر بود و مدرسه‌ش رو بهتر می‌شناخت٬ حداقل بهتر از کلاس اولی‌های کوچولو!

یادم نره حرفها و نقشه‌هاشو. «مامان٬ نمی‌تونم فکر کنم که چه جوریه که ما دیگه از همه کوچیکتر نیستیم! مامان ما می‌تونیم به کلاس اولی‌های کوچولو کمک کنیم! آخی... چه ریزه میزه‌ن...» شوق بزرگ شدنش دیدنی بود... برنامه‌ریزی کرده بود که با پرستو سر میز دوم کنار ردیف کنار پنجره بشینه. تازه٬ چون بعد از دو هفته اول خود معلمشون جای نشستنشون رو تعیین می‌کنه٬ «باید توی این دو هفته خیلی خوش بگذرونیم

می‌خواد  «گل سری که گل قرمز داره» رو به سرش بزنه و لباسی که یقه قرمز داره زیر روپوشش بپوشه و جورابی که لبه‌ش قرمزه پاش کنه. قراره چهار تا سیب برای خودش و پرستو و عطیه و حسنا ببره. دو روز قبل از روز اول مدرسه٬ زنگ زده به یاسمن دوست کلاس سومیش دم سرسره سبزه قرار گذاشته‌ن که همدیگه رو ببینن. تازه به کیف مشکی-نارنجی‌ش که خیلی دوستش داره قول داده امسال رفتار بهتری باهاش داشته باشه و مثل پارسال با بچه‌ها نندازتش بالا توی هوا که ببینن کیف کی بالاتر میره. قرار شد که اسم روی برچسب کتاباش رو خودش بنویسه٬ به این شرط که کوچیک و خوش خط بنویسه. با یه دقتی حواسش رو موقع نوشتن جمع کرده بود که آدم دلش براش ضعف می‌رفت. اسمهاش اون قدر خوش خط شد که آدم حظ می‌کرد... یا شاید من همیشه دستخطشو خوش خط می‌بینم٬ مثل همه چیزای دیگه‌ش که عاشقشونم٬ چون مامانشم... و رضایتش از کارش و نگاهاش به نتیجه کارش که آدم رو دچار یه عالمه حسهای خوب دیگه می‌کرد. مامانها هم که استاد غش و شعف و قربون صدقه و حظ و سرخوشی و این حرفان...

صبح روز اول مدرسه هم که مونا بغض کرده بود و همدیگه رو بغل کردند و ادای گریه کردن درآوردند و آخرش هم از خنده ریسه رفتند و بیست بار از هم خداحافظی کردند. هر چی بزرگتر میشن انگار به هم نزدیکتر میشن و فاصله‌شون کمتر میشه... بعد هم ریحانه از پنجره عقب ماشین برای مونا و باباش اون قدر دست تکون داد و بوس فرستاد که من که از آینه جلو داشتم نگاهشون می‌کردم حواسم پرت شد و نزدیک بود یه بچه گربه رو زیر کنم.

یادم نره اولین صبح امسال رو و اولین صبح پارسال رو که ریحانه خودش بیدارم کرد و داشت بهم می‌گفت: مامان بلند شو٬ امروز بزرگترین روز زندگی منه...

دوباره شروع شده...خیلی وقته... انتظار کشیدنهای من که مثل بچه‌هایی که پای تلویزیون می‌شینند و منتظر برنامه مورد علاقه‌شون میشن٬ جلوی در بشینم و منتظر رسیدن ریحانه و شنیدن ماجراهاش از مدرسه باشم... قشنگترین خاطره روز اول مدرسه‌ش٬ دیدن معلم عزیز کلاس اولش و دست تکون دادنشون برای همدیگه و این حرف معلمش بود که روزش رو براش ساخته بود :«واای... چه بزرگ شدی٬ ریحانه خوشگله!» و نگنجیدن ریحانه در پوست خودش... اینها رو یادم نره که دلپذیرترین صفحه‌های زندگی‌اند...

پی‌نوشت: این پست با حال و هوای شروع مدرسه‌ها بیشتر جور در میاد تا الآن که نیمی از سال تحصیلی گذشته٬ ولی چی کار کنم که ته دلم مونده بود و باید حتما می‌گفتمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:7  توسط ليلا  | 

آهای ماهی طلايی! تو مگه كی بودی كه اينقدر خيال دخترم رو به خودت مشغول كردی؟ تو خودتو چه طوری تو دلش جا كردی كه نمی‌تونه فراموشت كنه؟ با باباش رفته بود تا با دريا خداحافظی كنه. وقتی با چشمهای اشكی برگشت خونه و از باباش پرسيدم كه چی شده، گفت ريحانه ماهيهای دريا رو ديده و به ياد ماهی طلايی‌ خودش كه چند وقت پیش مرده افتاده و ياد اين افتاده كه ميخواسته يه روز توی دريا ولش كنه و گريه كرده...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:25  توسط ليلا  | 

ريحانه من، بميرم برای ماهی طلايی كوچولوت كه ديگه نيست تا دم به دم نگرانش بشی و بهش سر بزنی، تا هر روز صبح بهش صبح بخير بگی و غذاشو بدی و هر شب باهاش حرف بزنی و بهش شب بخير بگی...يادمه ميگفتی مامان نگاه كن وقتی بهش ميگم شب بخير دهنشو باز و بسته ميكنه انگار داره ميگه بای بای...بميرم براش كه ديگه نيست تا دستهای كوچولوت رو ببری توی آب و نازش كنی و كلی ذوق كنی كه از دستات نمی‌ترسه و می‌ايسته تا نازش كنی...ديگه نيست تا هفته‌ای يه بار بگذاريش توی يه تنگ آب و ببریش لا به لای درختها و گلها بگردونيش، آكواريومش رو با دل و جون تميز كنی...من بميرم براش كه هی قربون صدقه‌اش ميرفتی و ميگفتی بميرم برات...من بميرم برای دختر كوچولوم، بميرم برای اون دل غمگينت برای اشكهايی كه براش می‌ريختی برای اون چشمهای خاكستری خيست...بميرم برای اون قلب زلال مهربونت كه دلت ميخواست مراسم تشييع جنازه و دفن ماهی‌ كوچولوت به قول خودت با آبرومندی انجام بشه. مامان با كوچيكترين غصه تو غصه‌دار ميشه حتی اگه اون غصه فقط به خاطر مرگ يه ماهی طلايی كوچولو باشه.
ميدونم دلت برای فلاوندرت تنگ ميشه... ميدونم چه قدر تحملش برات سخته، هر چی باشه 4 سال باهاش زندگی كردی...

پی‌نوشت۱: فلاوندر(Flounder) اسم ماهيش بود كه بعد از ديدن فيلم پری دریایی کوچولو اين اسمو براش انتخاب كرده بود. وقتی كه معلوم شد چند ماه بيشتر ديگه ريحانه تنها فرشته‌ خونه‌مون نيست، باباش براش اين ماهی رو خريد تا هم به خاطر خواهر شدنش بهش تبريك بگه و هم نگرانی‌های خواهر شدن رو از دلش در بياره و بهش نشون بده كه با به دنيا اومدن يه بچه‌ ديگه، هنوز برامون مثل روز اول مهمه.

پی‌نوشت۲: لينك عكس پست قبلی ديگه خراب نيست.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:16  توسط ليلا  | 

ريحانه‌‌ی عزيز
تلاش يك ساله‌ی‌ تو برای خواندن و نوشتن
ياد گرفتن و بيشتر دانستن
مايه‌ی شادی و افتخار ماست.
هميشه پرتلاش و سربلند باشی.

آموزگارانت
سال تحصيلی 86-85

تابستون ما ديگه داره شروع ميشه... اين اولين تابستونيه كه برای ريحانه، و شايد مونا، معنای خاصی داره. ما حالا اينجا توی خونه يه خانم تحصيل كرده‌ی باسواد داريم كه هر روز، وقتی از راهرو می‌گذرم و يه نگاهی به ديوارش ميندازم كه از عكسهای چند ماهگی ريحانه و مونا گرفته تا عكسهای همين چند وقت پيش، پر شده، جلوی يه عكس متوقف می‌شم كه تازه اضافه شده. با بقيه عكسها انگار فرق داره... يه فرق خاص و دوست داشتنی. عكس ريحانه توی لباس فارغ التحصيلی اول دبستان... با يه لبخند قشنگ كه منو ياد بزرگتر شدنش ميندازه...
يكي‌ از قشنگترين جشنهايی بود كه تا به حال توشون شركت كرده بودم... فقط مخصوص كلاس اولی‌ها. چه دنيايی دارند اين كلاس اولی‌ها... مونا و خاله لعياش به عنوان مهمان‌های افتخاری همراه من و پدرش توی جشن شركت كردند. كسی كه حاضر نبود قبول كنه جشن تموم شده و بايد برگرديم مونا بود كه حسابی با همكلاسی‌های خواهرش گرم گرفته بود و به هيچ وجه حاضر نبود وسط خوشگذرونی‌هاش با اونها ازشون جدا بشه. وقتی داشتيم می‌رفتيم صدای بچه‌ها رو شنيدم كه به هم می‌گفتند دلشون خيلی يه خواهر كوچكتر می‌خواد...
آخر برنامه، دختركم با موهای شونه كرده و سر بالا گرفته و چشم‌های درخشان و نگاه مصمم، ايستاد جلومون و با قشنگترين لحن صحبت كردنش برامون خوند...


به نام مهربان‌ترين مهربانان
و با سپاس از تو مهربان مادرم،
سالی پر از كار و تلاش را به پايان می‌برم.
سالی پر از شيرينی دوستی‌ها و لذت آموختن‌ها.
و در اين پايان، كه خود شروع راهی پويا است،
از خدا ياری می‌خواهم و به دعای تو محتاجم.
پروردگارا! ما را فرزندانی شايسته برای پدر و مادرمان قرار بده.
مهربانا! به ما كمك كن تا در كنار هم باشيم، با هم يار و صميمی باشيم...

خوب ميدونم كه چه قدر تمرين كرده بود... چند وقت بود كه می‌رفت توی اتاقش و در رو می‌بست و برای خودش می‌خوند... می‌دونستم كه دلش می‌خواد ما چيزی نفهميم و برامون تازگی داشته باشه. ما هم همون جوری كه خودش می‌خواست قبول كرديم...
وقتی خوندنش تموم شد و داشت با خوشحالی به طرفمون می‌اومد سريع با گوشه روسری‌ام صورتمو پاك كردم... دست خودم نبود. نمی‌خواستم چيزی ببينه و از خوشحالی‌اش كم بشه. اون هنوز خيلی كوچك‌تر از اون بود كه درك كنه چرا موقع خوشحالی‌ها حتی سرسخت‌ترين آدم‌ها هم اشك می‌ريزن...
بهترين هديه معلم‌ها برای بچه‌ها يه جعبه بزرگ بود،‌ كه توی اون دفترها و كتاب‌هاشون بود و همه پلی‌كپی‌هاشون كه توی يه كلاسور بزرگ بود. به صفحه اول كلاسور، اولين مدادی كه باهاش شروع به نوشتن كرده بودند چسبونده شده بود... اين از اون چيزهايی شد كه دخترم ميگه ميخوام تا آخر عمرم نگهش دارم...
اين فارغ التحصيلی آغاز موفقيت آميز راه 12 ساله‌ی‌ تحصيلش بود. آينده‌ای كه هر سه مون بهش اميدواريم.

به نام مهرباننرين مهربانان...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:0  توسط ليلا  | 

ريحانه كلكسيون همه چيز داره. كلكسيون تيله، كلكسيون هسته ميوه، كلكسيون در بطری، كلكسيون جعبه نوك خالی، كلكسيون جورابهای كوچيك شده خودش و خواهرش، كلكسيون پستونك! (چون پستونكهای مونا هر چند وقت يه بار گم ميشد و وقتی يه پستونك جديد براش می‌خريديم، ريحانه پستونك گمشده رو پيدا ميكرد.) و كلكسيونی كه برام از همه جالبتره كلكسيون كاغذهای پاره شده توسط موناست! واقعا نمی‌دونم هدف ريحانه از جمع كردن اين كاغذها چيه. شايد ميخواد وقتی مونا بزرگتر شد بهش نشون بده كه چقدر كاغذ اسراف ميكرده!!

دوست دارم چشمهاي دخترم را...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:59  توسط ليلا  | 

تو حس ميكردی تنهای تنهايی. جای يه چيزی، يه كسی خالی بود. به تو خوش نمی‌گذشت. حوصله ات زياد سر می‌رفت. تا اينكه يه روز خوب نگام كردی و گفتی: مامان، يه ذره دور لباست برات تنگ نشده؟ دستتو گذاشتی روی شكمم و فشار دادی. يه چيزی فرق كرده بود. يه اتفاق تازه داشت ميفتاد. تو هم حسش كردی. بعد داد زدی: يه چيزی داره تكون ميخوره! و اون "چيز" بيشتر تكون خورد وقتی صداتو شنيد. كم كم به صدات عادت كرد. همون طور كه به صدای من و بابات عادت كرده بود. روزها كارت اين بود كه بشينی كنارم و باهاش حرف بزنی. بغلش می كردی و بوسش می‌كردی. گوشتو می‌گذاشتی روی‌ دلم و به صداش گوش می‌كردی. شب‌ها سرتو می‌گذاشتی روی دلم كنارش و چشماتو آروم می بستی و بعد يه دفعه از خواب می‌پريدی و می‌گفتی: مامان وول می‌خوره، نميذاره بخوابم. من به چيز می‌گفتم: اين قدر بچه بدی نباش، بذار دختركم بخوابه. اون هم آروم می‌گرفت چون هم دوستت داشت و هم بچه حرف گوش كنی بود.
از اينكه چه قدر زود بزرگ می‌شد حيرت زده می‌شدی. نگران می‌شدی و می‌گفتی: مامان نكنه خيلی خيلی گنده بشه و ديگه اون تو جا نشه؟ می‌گفتم: اون وقت مياريمش بيرون و می‌بينيش. می‌گفتی: من می‌تونم بيارمش بيرون؟ دستمو می‌كنم اون تو و می‌كشمش بيرون. مواظب هم هستم كه هيچی دردت نياد. من بغلت می‌كردم و فكر می‌كردم اگه چيز مثل تو باشه ديگه من با دو تا فرشته هيچی كم ندارم...
وقتي بابا فيلم سونوگرافي‌شو بهت نشون داد گفتي: اين كه هيچي ازش معلوم نيست، خيلي زشته. من ديگه نميخوام دوستش داشته باشم. ولي ما ديديم كه براي n بار فيلمش رو مي‌گذاشتي و مي‌نشستي نگاهش مي‌كردي...نمي‌تونستي دوستش نداشته باشي.
كنارم دراز مي‌كشيدي و صورتت رو مي‌چسبوندي به دلم. مي‌گفتي: چه قدر اينجا داغه...دست مي‌كشيدي روي شكمم و مي‌گفتي: نكنه اون تو گرمش بشه؟
هميشه مي‌خواستي بهم لواشك و بستني و چيزهايي كه دوست داري بدي. مي‌گفتي بايد اينا رو بخورم تا بره پايين و برسه به چيز، چون اونم دلش چيزاي خوشمزه ميخواد.
خودتو بيشتر از هميشه براي بابات لوس مي‌كردي. وقتهايي كه نشسته بود و كارهاش رو مي‌كرد سرتو مي‌گذاشتي روي سينه‌اش و بهش يادآوري مي‌كردي: من دختر كوچولوي شمام. اون هم نازتو مي‌كشيد و مي‌گفت: آره، من هم براي همين خيلي خوشحالم. مي‌گفتي: پس ديگه يه دختر كوچولوي ديگه نمي‌خواين، مگه نه؟ يادمه مي‌گفت: نمي‌دونم...من دخترهاي كوچولو رو خيلي دوست دارم.
سوالهاي زيادي توي اون كله كوچولوت بود: چيز دختره يا پسر؟ تو دوست داشتي پسر باشه. چيز وقتي بزرگتر شد كجا مي‌خوابه؟ چيز شبيه كي مي‌شه؟ چيز زياد گريه مي‌كنه؟ چيز منو دوست داره يا نه؟ اگه چيز نخواد من خواهرش باشم چي؟ اگه چيز دوقلو باشه چي؟ اسم چيز رو چي بذاريم؟ خيلي درباره‌اش فكر كردي اما هر روز نظرت عوض مي‌شد. اسم تك تك عروسكهات رو پيشنهاد دادي ولي بعد پشيمون شدي و گفتي با هم قاطي ميشن!  آخرين شب قبل از اومدنش با عليرضا وايستاده بودي زير آسمون و داشتين ستاره‌ها رو نگاه مي‌كردين. ازت پرسيده بود: دوست داري اسم خواهرتو چي بذاريم؟ فوري جواب داده بودي: ستاره...
ولي اسمش مونا شد و گاهي هم ستاره صداش مي‌زديم. فقط به خاطر تو...
بعد از اين كه توی یه مهمونی گريه‌هاي بي وقفه يه نوزاد دو ماهه كلافه‌ات كرده بود، يه بار بهمون گفتي: چرا مي‌خواين يه نوزاد نق نقو داشته باشيم كه همه‌اش گريه مي‌كنه؟ آخه به چه دردي ميخوره؟ بابا گفت: نوزادها كه فقط گريه نمي‌كنند. خيلي كارهاي بامزه هم مي‌كنند، مي‌خندند، سكسكه مي‌كنند، آواز مي‌خونند، عطسه مي‌كنند و خيلي كارهاي ديگه. تو پرسيدي: زبونشون رو هم مي‌تونند دربيارند؟ وقتي برات تعريف كرديم كه خود تو وقتي ذوق مي‌كردي زبونتو درمياوردي، چشمات گرد شده بود.
نمي‌دونستم چرا يه دفعه اين قدر بزرگ شده بودي عزيز دلم...4 سالت بود ولي خوب بلد بودي مواظبم باشي...هوامو خيلي داشتي، بازي‌هات كم سر و صدا شده بود و مي‌خواستي دختر خيلي خيلي خوبي باشي. انگار نگران بودي كه چيز از ارزشت پيش من كم كنه و جاتو بگيره. مي‌خواستم خيالت راحت باشه كه جايي كه از همون اول توي قلبم باز كردي محكمه و فقط مخصوص دختر گلمه، مخصوص خود خودت...اون قدر عاقل بودي كه وقتي دردم گرفت و عليرضا به دكتر تلفن زد، يادت بود بدوي بري ساكي رو كه چند هفته قبل آماده كرده بودم برام بياري.
دوست داشتي براي پياده روي‌هاي شبانه‌ام همراهم بيايي و حرف بزنيم. خودت مي‌دوني كه هر دومون عاشق اين لحظه‌ها بوديم...من و تو و چيز... يكي از شب‌هاي اوايل فروردين، همون شبي كه هوا پر از بوي بهار بود و باد مي‌اومد، همون شبي كه آسمون صاف بود و من و تو زير درختهاي تازه جوانه زده راه مي‌رفتيم، بهم گفتي: وقتي چيز به دنيا بياد من ديگه تنها بچه شما نيستم. ديگه بهم نمي‌گين" تو دردونه كوچولوي مني." من اون وقت من دختر بزرگه‌تون ميشم. خواهر بزرگه‌ي چيز. تازه، مواظب چيز هم هستم. مامان، چيز اذيتت مي‌كنه؟ گفتم نه، اذيتم نمي‌كنه. فقط از اين لگدهاي كوچولو مي‌زنه. دستتو گرفتم و گذاشتم روي چيز. دهنت باز مونده بود. گفتي: حس كردمش! مثل اينكه زورش زياد شده. مثل وقتي مي‌مونه كه دستمو ميذارم روي قلبم. درست مثل صداي قلبمه...
شبي كه من و بابا و چيز رفتيم بيمارستان، خاله لعيا اومده بود پيشت. بعدا برام تعريف كرد كه تو اول مي‌گفتي خونه رو تميز و مرتب كنيم كه مامان خوشحال بشه. بعد يه دفعه گريه‌ات گرفته و رفتي توي بغلش و مي‌گفتي: من مي‌خوام مامان زود برگرده خونه... لعيا آرومت كرده و تو توي بغلش خوابت برده...
صبح وقتي اومدي بيمارستان دويدي رفتي از مسئول بخش پرسيدي: شما مي‌دونين چيز و مامان توي كدوم اتاق‌اند؟ من خواهرشم، بايد زود برم ببينمش!
دلم برات يه ذره شده بود. به نبودنت كنارم عادت نداشتم. ولي يه دختر كوچولوي گرد با موهاي صاف سياه و يه دماغ ريز و چشم‌هاي خوشگلي كه معلوم نبود سبزند يا خاكستري ولي درست مثل چشم‌هاي تو خوشرنگ بودند، كنارم بود كه بهم دلگرمي مي‌داد. با دقت نگاهش مي‌كردي و از پاييدنش سير نمي‌شدي. بهت گفتم درست شبيه خود توئه، وقتي تازه به دنيا اومده بودي. باورت نمي‌شد و انگار خوشحال شدي. بابا پرسيد: خوب به نظرت مونا چطوره؟ يه كمي فكر كردي و گفتي: خيلي خيلي كوچولوئه، قرمزه و اخم كرده، قيافه‌اش هم يه ذره... مسخره است! ولي بامزه‌ است.
تو توي ماشين خيلي درباره‌اش حرف زدي. مي‌گفتي انگار هيچي بلد نيست. نمي‌دونه با دهنش بايد چي كار كنه. هي باز و بسته‌اش مي‌كنه. نمي‌دونه دستش به چه دردش مي‌خوره. مي‌گفتي: يعني يه روزي من هم همين جوري بودم؟ يعني همين قدر كوچولو بودم، ولي بعد بزرگ شدم و ياد گرفتم از همه جام استفاده كنم. يعني من دوباره به دنيا اومدم! يعني مونا وقتي بزرگ شه ميشه مثل من.
مي‌گفتي: مونا خيلي زشته ولي من دوستش دارم. خدا كنه اونم منو دوست داشته باشه و همه‌اش گريه نكنه...


به نظرم اين تجربه خوبي براي تو بود. هنوز هم گاه گاهي خاطره‌هايي از اون موقع يادت مياد و برامون تعريف مي‌كني...
... حدود 3 سال گذشته و حالا كه تو و مونا دست همديگه رو گرفتين و دارين دور همديگه چرخ مي‌زنين اين خاطره‌ها و اين حرفهاي تو هنوز مثل همون روزها توي ذهن من تازه و دست نخورده‌اند...

چيز كوچولومون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 3:3  توسط ليلا  | 

دختركی كه اتاقش را با خواهرش تقسيم می‌كند. دختركی كه هر چه را دوست داشته باشد به خواهرش می‌بخشد. دختركی كه خواهرش را در تخت خودش، كنار خود می‌خواباند. دختركی‌ كه نيمه شب روی خواهرش را می‌كشد. دختركی كه وقتی سه-چهار ساله بود دستش را روی دلم می‌گذاشت و نوازشش می‌كرد تا خواهر كوچولويش را ناز كند تا آرام بگيرد. دختركی كه چهارديواری اتاق كوچكش را پر از نقاشی كرده است. دختركی كه وقتی خط‌خطی‌های خواهر كوچكش را روی نقاشی‌هايش می‌بيند به روی خودش نمی‌آورد. دختركی كه هميشه نگران خواهرش است و در قبال او احساس مسؤليت خواهرانه می‌كند. دختركی كه از سهم خودش برای خواهرش می‌گذرد. دختركی كه از من می‌خواهد به او اعتماد كنم. دختركی كه می‌گويد: قول می‌دم همه حواسم به مونا باشه. شما با خيال راحت برين...دختركی كه جايزه‌های مدرسه‌اش را به خواهرش می‌بخشد. دختركی كه دلگرمی و افتخار پدرش است و هم صحبت و سنگ صبور مادرش و هم‌بازی محبوب خواهرش...او تمام انگيزه خانواده‌اش است. دختركی كه هر شب دست در گردن خواهرش می‌خوابد. دختركی كه از يك سالگی در حالی‌ كه دستش در دستم است خوابش می‌برد. دختركی كه دوست دارم هر روز يك دل سير نگاهش كنم. دوست دارم چشم‌هايم توی چشم‌های نازنينش بيفته. دختركی كه من دلم پر می‌زند برای اين كه يك لحظه توی يلدای چشم‌های خاكستری‌اش غرق بشوم...دختركی كه برايم از دور بوسه می‌فرستد. دختركی‌ كه معلمش درباره‌اش می‌گويد: او آرام و مستقل است و مشكلاتش را خودش در همين انس و آسودگی برطرف می‌كند. دختركی كه عاشق نقاشی كردن با پدرش است. دختركی كه عاشق خوابيدن زير آسمان است. دختركی كه عاشق نگاه كردن ستاره‌ها و ياد گرفتن اسم گل‌ها است. دختركی‌ كه هفت سال بيشتر ندارد و گاه گاهی يادمان می‌اندازد كه هنوز ما آدم بزرگها خيلی چيزها را بايد از كوچكترها ياد بگيريم.

من دوستش دارم اين دخترك را. كاش بداند كه راست می‌گويم. كاش دوست داشتنم را باور كند.

ای كاش لحظه‌ای مژگانش را نمناك نبينم مگر برای اشك شوق...

من دوستش دارم و بيشتر از آن كسی را دوست دارم كه او را به ما هديه داد.

خدای من! سپاس كه ما را لايق داشتنش دانستی.

۴/اسفند/۱۳۸۵

يك ساله بود...

يك ساله بود...

و حالا هفت ساله است.

و حالا هفت ساله است...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:21  توسط ليلا  | 

دخترك عزيز من!
خدا حفظت كنه مامان! كه عادتم دادی روزی صد و بيست بار صدای خنديدنت توی‌ گوشم بپيچه. كه چشمات هميشه برق بزنه و حالم رو جا بياره. تا حالا می‌دونستی اگه روزی چند دقيقه دير كنی می‌ميرم و زنده ميشم تا برسی و هنوز روپوشت را در نياورده با هيجان و شور و شوق و لبخند و نفس نفس زنان در حالی كه تند تند دستهات رو تكون می‌دی‌ برام حرف بزنی؟ كه امروز پرستو چی اورده بود و چه شعری رو حفظ كردی و ناهار چی‌ خوردی و توی چه مسابقه‌ای برنده شدی و ياسمن چی از كلاسشون تعريف كرد و تازگی‌ها تب چه بازی‌ای توی مدرسه راه افتاده و لی‌لی‌های كف حياط رو با گچ چه رنگی كشيدی و ...
برق شيطنت چشمهای قشنگت ديدنیه وقتی سر به سر همه می‌ذاری و با همه شوخی می‌كنی...زود با همه دوست ميشی و گرم می‌گيری و سخت هم دل می‌كَنی، برای همين نگرانم می‌كنی و دوست دارم كه كمی محتاط‌‌تر باشی...
همه چيز خنديدن تو رو دوست دارم. وقتی چشمهات می‌درخشه، وقتی دو رديف صاف دندون‌های كوچولوت معلوم می‌شه، وقتی گوشه‌های دماغت چين ميفته و موهات می‌ريزه توی صورتت و با يه تكون سرت می‌زنيشون كنار، من همه چيز دنيا رو قشنگ می‌بينم. مثل تو عزيز قشنگ من!
وقتی كنارم نيستی دوست دارم چشم‌هامو ببندم و بهت فكر كنم، تصورت كنم كه جلوم وايستادی و داری می‌خندی...
خدا خيرت بده مادر! كه ما رو لبريز انگيزه و انرژی می‌كنی، كه ما رو برای كوهنوردی و پياده‌روی راه ميندازی، كه برنامه‌ دوچرخه‌سواری سه نفره(و سه چرخه سواری برای كوچولوترها)و طناب زدن و بدمينتون و اسكی می‌چينی و نمی‌گذاری روزهامون بدون جنب و جوش سپری بشه! ممنونتم فرشته من!
امروز وقتی سری به عكسهای يك سال و دو ماهگی‌ات زدم، موندم كه چرا من همون موقع قورتت نداده بودم؟

خدا حفظت كند...

اسكی كردن تو..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط ليلا  | 


-مونا مدادم رو برام مياري؟
دستت درد نكنه. پير شي! خير از جوونيت ببيني!

مشغول نگاه كردن عكسهاي بچگي من و عليرضا بود.
 -اين كيه ديگه؟
- اينو نمي‌شناسي؟
-نه! اصلا آشنا نيست.
-اين بابائه ديگه! مگه شبيه الآنش نيست؟
-نه اصلا شبيه نيست. به هيچ وجه! به هيچ عنوان!

-اين شمايين مامان؟ چه قدر كوچولو بودين!
-از كجا فهميدي منم؟ مگه شبيه الآنمه؟
-صد در صد!

-مونا ميشه يه ذره كمتر سر و صدا كني؟ من كنكور دارم!!
-حالا كي كنكور داري؟
-يه چند سال ديگه، دارم از الآن براش درس ميخونم!

-مامان باز برام گوشت چرخونده شده گذاشتين؟!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:50  توسط ليلا  | 

- مامان، چرا يه برف درست و حسابی نمياد؟ من هنوز در حسرت درست كردن يه آدم برفی هستم!

عكاس كوچولوی من به جای برف بازی و درست كردن آدم برفی دوربينش رو با خودش برد تا به قول خودش از اين "هوای عشق" عكس بگيره...

هوای عشق

ريحانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:2  توسط ليلا  | 

روز خوبي نبود، حال و حوصله نداشتم. از همون حالت‌هايي كه گاهي اتفاقي بدون هيچ دليلي براي هر كسي پيش مياد و خيلي زود و اتفاقي هم از بين ميره و فقط يه بهانه كوچك و دوست داشتني لازم داره تا دوباره همه چيز برگرده سر جاي اولش و درست بشه...
اون بهانه خيلي زود پيدا شد...با شنيدن صداي در و باز كردن در و رو به رو شدن با صورت يه دختر كوچولوي شاد و سرحال و خوشحال، با لپ‌هاي سرخ و چشم‌هاي خاكستري براق، پر از شور و هيجان و خنده، دونه‌هاي كوچولوي برف روي مژه‌هاش كه مثل ستاره مي‌درخشيدند و دماغ كوچولوي قرمز يخ زده و انگشتهاي كوچولوي كرخ سرد و نفس‌هاي گرمي كه هوا رو معطر مي‌كرد...
روز خوبي بود. سرشار از هر چي حس خوب هست بودم....

چشمهای پر از شور..

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 14:27  توسط ليلا  | 

-دوست داري الآن چيكار كنيم؟
-الآن...؟ دوست دارم...دوست دارم بريم اون رستوران خوشمزهه كه تو خيابون بالاييه است، دور ميزهاي گردش بشينيم كنار هم، يه همبرگر نرم و آبدار خوشمزه بخوريم، از اون سيب‌زميني‌ سرخ كرده‌ها بخوريم كه بيرونشون سفته و توشون نرمه، آخرش هم ماست موسير و يه عالمه زيتون بخورم(عاشق زيتونه!)، از اونا كه كنارش سير هم داره، بعد...اون آقا مهربونه غذامون رو بياره همون كه همه‌اش ميگه بفرماييد، بفرماييد! اگه بارون هم بياد خوبه. تازه رستورانه آهنگ مورد علاقه من رو هم بذاره، من خيلي دوستش دارم خيلي آرومه خيلي حس خوبي بهم ميده. ياد بچگي‌هام ميفتم. آهان تازه من از اون منوي "غذاي مخصوص كودك براي بچه‌هاي زير 12 سال" غذا انتخاب نكنم. چون احساس ميكنم خيلي كوچولو‌ام. بابا هم هميشه ميگه از منوي بزرگسال‌ها سفارش بدم. بعد بابا براي همه‌مون بستني سفارش بده. آخرش هم بستني خودشو ميده به من! مثل اون دفعه، يادته مامان؟ دوست داريم وقتي ميريم رستورانه هوا سردِ سرد باشه. من پالتومو بپوشم و بخاري ماشين روشن باشه و من هم برف پاك كن رو روشن كنم و مونا بياد توي بغل من تا گرمش بشه...
-باشه عزيزم باشه فهميدم دوست داري چيكار كني! ولي الآن كه نميتونيم، چون بابا خونه نيست و من هم شام پخته‌ام و تازه بارون هم نمياد. باشه براي يه موقع ديگه!
دلم براي ريحانه و فكرهاش سوخت. فكر مي‌كنم زدم توي ذوقش!
...
ولي عزيز من مطمئن باش يه روز عين همين برنامه رو اجرا ميكنيم. مامان هم عين تو عاشق يه جشن كوچولوي چهار نفره توي اون رستوران مورد علاقه‌ توئه....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 17:53  توسط ليلا  | 

مامان، امروز معلم علوممون ما رو برد آزمايشگاه كه حشره‌هاي خشك شده رو ببينيم. آزمايشگاهمون خيلي قشنگه. همه چيز توش داره. پرنده‌هاي بيچاره رو خشك كردن و گذاشتن اونجا. تازه ميسروكسوپ هم داره، از اونها كه همه چيزو بزرگ ميكنه. معلم علوممون هي وسط حرفش چايي‌شو با كيكش مي‌خورد و ما اعصابمون خورد ميشد، آخه فكر نمي‌كرد ما تا ناهارمون خيلی مونده؟ تازه من بيسكويتم رو داده بودم به گنجشك‌های حياط! فكر نكرد ما هم دلمون ميخواد؟ چرا اصلا بهمون تعارف نكرد؟
-خب آخه معلمتون بايد حرف بزنه، گلوش خشك ميشه و چايي ميخوره.
-خب مگه مجبوره اينقدر حرف بزنه؟ حرف نزنه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:9  توسط ليلا  | 

يه بار ازش خواستم خوراكي‌هاي مورد علاقه‌اش رو ليست كنه.
1- ماست!
2- زيتون
3- شيرقهوه
4- شليل
5- آب انبه
6- كرم كارامل
7- پفيلا كره‌اي
8- شربت آبليمو
9- آش رشته
10- كتلت
11- ماكاروني

جالب اينه كه از هر چی شكلات و كاكائو هست متنفره و حاضر نيست بهشون لب بزنه!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:44  توسط ليلا  | 


براي دختر من يكي از محبوبترين وسايلش دوربين عكاسيشه. مدام دوربين توي دستشه. از هر چيزي گير بياره عكس ميگيره. وقتي ديگه چيزي براي عكس گرفتن نموند، ميره پيش باباش و دوتايي شروع ميكنند به نقد و بررسي عكسهاش.
-اگه اينو از زاويه پايينتري مي‌گرفتي به نظر من بهتر ميشد.
-نخير، اون وقت نور خورشيد از بالاي عكس مي‌افتاد و همه‌اش روشن ميشد و خراب ميشد.

-اين عكست به نظر من خيلي قشنگ شده. چه گل خوشرنگي...از كجا گيرش اوردي؟
-ولي من كه نميخواستم از اين گله عكس بندازم كه! من منظورم اون عنكبوته بود كه اون گوشه است! معلوم نيست؟

-بابا چي كار كنم توي اين عكسه گوش مامان تار شده!
-خب ميتوني يه بار ديگه ازش بگيري!

خلاصه من دوباره ميشم سوژه و بايد كارامو ول كنم و صاف و بي‌حركت بشينم تا خانم ازم عكس بندازه! تازه اگر ژست نگيرم بهش برميخوره و حسابي دعوام ميكنه!
-اَه مامان تو اصلا بلد نيستي چه طوري بايد توي عكس بيفتي!
-باشه از اين به بعد بيشتر تمرين ميكنم!

گاهي وقتها داريم كارهامون رو ميكنيم كه يه دفعه با دوربين مي‌پره جلومون و ميگه: بي‌حركت! بعدش هم از قيافه هاج و واج ما عكس مي‌اندازه.
عليرضا معتقده وقتي ريحانه بزرگ بشه عكاس خوب و ماهري ميشه. براي همين همه عكسهايي را كه ريحانه ميگيره توي يه آلبوم جدا ميگذاره تا يادگاري باشه براي آينده...تا شايد وقتي خبرنگارها اومدند سراغ عكاس ماهر و خوش سليقه من، آلبومش رو نشونشون بده و بگه: ببينين من از اينجا شروع كردم و به اينجا رسيدم‌ها!

گاهي حوصله‌ام سر ميره. ميرم سراغ آلبوم ريحانه‌ام و ورقش ميزنم، تا هم خستگيم در بره و لذت ببرم و بهش افتخار كنم، و هم دوباره برم توي عالم رويا...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:37  توسط ليلا  | 

مامان هر كی منو ميبينه بهم ميگه منو دعا كن...خانم قرآنمون گفته، ناظممون، مستخدممون، ديگه كی...آهان عمه زهرا، بابا، راننده سرويسمون، ديگه يادم نيست ولی خيلی‌ بودن. آخه مامان من چه جوری اسم همه‌شونو يادم بياد؟ من نمی‌تونم برای همه‌شون دعا كنم خيلی زيادن...اصلا مامان چرا همه‌اش به من ميگن براشون دعا كنم؟
---
ريحانه من...اگه وقت داشتی برای مامانت هم دعا كن كه دعای فرشته كوچولوها يه چيز ديگه‌ است...




پی‌نوشت: يك خانمي به نام مژگان راد كه دانشجوي كارشناسي ارشد مطالعات زنان در ايران هستند،‌ براي ارائه پايان نامه شون نياز به همكاري خانم هاي وبلاگ نويس دارند و از من خواستند كه پرسشنامه شون را در اختيار دوستانم قرار بدم. اگر مايل به همكاري با ايشون هستيد به http://ghazal80.persiangig.com/document/questionare3.doc
مراجعه كنيد و بعد از تكيل پرسشنامه آن را به آدرس ايميلشان mojgan_a77@yahoo.com بفرستيد. ضمنا ايشون اشاره كردند كه كارشون به مشكل برخورده و تا دو سه هفته ديگه هم بيشتر وقت ندارند. تكميل اين پرسشنامه توسط شما كمك بسيار بزرگی به ايشونه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 18:40  توسط ليلا  | 

از روزهای خوشی كه ريحانه كوچكتر بود زياد فيلم داريم، ولی يه تعدادی هم نوار هست كه حرف‌ زدن و صدای خنده‌هاش و ... رو روی اونها ضبط كرديم. خيلی وقت بود نوارها رو گوش نكرده بودم. امروز اتفاقی چند تا از اونها رو پيدا كردم. توی يه قسمتش ريحانه 2-3 ساله بوده، و باباش داشته ازش سؤال می‌كرده و اون هم جواب ميداده. امروز با شنيدن يك تيكه اون حسابی خنديديم...

- مامان رو دوست داری؟
- بـــله.
- چرا دوستش داری؟
- چون غذا می‌پزه، ظرف ميشوره، شورت‌هام رو می‌شوره...!

ريحانه بعد از شنيدن اين تا مدتی غش غش می‌خنديد..
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 22:48  توسط ليلا  | 

از خوش‌شانسي من، ريحانه طوريه كه با وجود همه شينطتهاش و آرام و قرار نداشتنهاش و مدام اين طرف و آن طرف دويدن و پريدنهاش، حرف زدن يا به عبارتي هم صحبتي با من رو خيلي دوست داره. گاهي ميشه كه ازم ميخواد بريم توي اتاقش و بنشينيم و با هم حرف بزنيم. درباره همه چيز، هر چيزي كه ذهنش مشغول اون باشه. مثلا اين مدت كه در حال و هواي مدرسه هستيم، ازم ميخواست درباره كودكي‌هاي خودم و زماني كه دانش‌آموز بودم براش حرف بزنم و خاطره‌هاي دوران مدرسه‌ام را براش تعريف كنم. ريحانه هم براي من حرف مي‌زنه، و من سعي ميكنم دركش كنم و خوب به حرفهاش گوش كنم.
اتفاقات پنج‌شنبه و اول مهر بخش مهمی از زندگی ريحانه من شد.
دلم می‌خواهد تعريف كردن اين اتفاقات از زبان خود ريحانه باشه. شايد آخر هفته يك بار ديگر فرصتی پيش بياد كه با هم صحبت كنيم. من از دخترم می‌خواهم برام تعريف كنه كه آن روز، چه اتفاقی افتاد...
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:41  توسط ليلا  | 

اينقدر خوشحالم كه... نمی‌دونم چيكار كنم! فردا همه چيز شروع ميشه! كيف نارنجی و مشكی‌اش آماده كنار در، توش چند تا كتاب نو و جلد شده با خود دستهای كوچولوی ريحانه(تازه بهش ياد دادم كتاب جلد كنه)، كفشهای كوچولوش كه به قول خودش خيلی شيكه!!، روپوش و مقنعه‌ نو و  و ... از همه مهمتر ريحانه‌ام ذوق زده است! همين كافيه برای خوشحالی يه مادر، ذوق و شوق دخترش...
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:20  توسط ليلا  | 

ريحانه از بچگی هميشه دلش می‌خواست شبها زير آسمان بخوابه و با نگاه كردن به ستاره‌ها و شمردن اونها خوابش ببره...اين به قول خودش يكی از مهمترين آرزوهاش بود.
امشب بعد از سالها آرزوی ريحانه به واقعيت می‌پيونده. امشب چهار تا بالش و چهارتا پتو و چهار تا تشك روی پشت بام پهن ميشه. امشب می‌تونم ستاره‌ها رو توی دو جفت چشم خاكستری ببينم. امشب ستاره‌ها رو به هم نشون میديم و يه دنيا سوال توی چشمهای بچه‌ها موج ميزنه. امشب خواب‌های ريحانه پر از ستاره و شكوفه و مهر و البته كمی هم دلهره خواهد بود...امشب عظمت آسمان شب ما رو فرا ميگيره..امشب به اميد خدا زير نور ستاره‌ها خواهيم خوابيد و فردا...اميدوارتر از هميشه دست در دست دخترم می‌گريزيم در پناه مدرسه...
_________________
خيلی‌ها امشب در انديشه‌ فردا هستند. ريحانه، آهو و خيلی‌های ديگر. خدايا، فردا رو تبديل كن به روزی فراموش نشدنی و بدون نگرانی برای همه شكوفه‌ها...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:27  توسط ليلا  | 

بهم ميگه: مامان يه دقيقه بيا، يه كار خيـــــلی مهم باهات دارم...
دستمو می‌گيره و منو می‌بره توی اتاقش، می‌شينيم كنار هم، ازش می‌پرسم خب چه كارم داشتی؟ يه لحظه مكث ميكنه و میگه: مامان، تو روز اولی كه رفتی مدرسه چه احساسی داشتی؟...اولش خنده‌ام می‌گيره، بعد فكر می‌كنم...
مامان فدای اون چشم‌های نگرانت كه دلهره‌ اولين روز را داری...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:10  توسط ليلا  |