لباشو میاره دم گوشم و میگه: بریم بیرون... یه کار مهم دارم... نفسهاش که گرمترین دلگرمی منه میخوره به پشت گوشم.
دستامو میگیره و میکشه و میگه: تا اون درخته بدویم... گرمی دستاش یخ دستام رو وا میکنه.
میرسیم به درخته٬ نگاهش میکنه و میگه: دیگه برگ نداره... سردش شده. دستمو میگیره و میذاره روی پوست ترکخورده درخت. میگه: تو نازش کن تا دلش نسوزه٬ منم بغلش میکنم تا گرمش بشه. تا جایی که میتونه خودشو میچسبونه به درخت و دستاشو میاره دور تنهش٬ اما انگشتاش به هم نمیرسن. گرمی آغوشش انگار به درخت جون تازهای میده.
لبهاشو میچسبونه به درخت و چشماشو میبنده. نگاهشون میکنم. درخت سی ساله خوشبخت و دوست خوشقلب سه سالهشو. گرمای محبت بینشون توی تنم میپیچه.
چشماشو باز میکنه. از درخت جدا میشه. شال گردنشو از دور گردنش باز میکنه و میپیچه دور تنهی درخت. ازم میخواد گرهش بزنم. ازم میپرسه: دیگه درخت سردش نیست؟ میگم: نه٬ اصلا. دستای یخ زدهم رو میگیره و برمیگردیم. چند قدمی که دور میشیم٬ برمیگرده و نگاهش میکنه. اون به درخت و من به چشمای اون نگاه میکنم. سعی میکنم معنی چیزی رو که توی نگاهشه درک کنم. ولی من نمیتونم. چون دستها و قلب من به گرمی دستها و قلب اون نیست٬ من سردتر از اونیام که توانایی فهمیدنشو داشته باشم...
خدایا! دارم درست میبینم؟ این اشکه که توی چشماش جمع شده؟ درست میبینم که لبهاش داره میلرزه؟ روی پاهام میشینم تا همقدش بشم. بهش میگم: مونا٬ منم سردم شده. صورتشو میاره نزدیکم. بخار نفسش یخ قلبم رو آب میکنه. دستاشو میندازه دور گردنم. انگشتاش به هم میرسن. محکم فشارم میده. چشماشو میبنده و لبهاش رو میذاره روی پیشونیم... حالا من گرمترین آدم روی زمینم...
دستامو میگیره و میکشه و میگه: تا اون درخته بدویم... گرمی دستاش یخ دستام رو وا میکنه.
میرسیم به درخته٬ نگاهش میکنه و میگه: دیگه برگ نداره... سردش شده. دستمو میگیره و میذاره روی پوست ترکخورده درخت. میگه: تو نازش کن تا دلش نسوزه٬ منم بغلش میکنم تا گرمش بشه. تا جایی که میتونه خودشو میچسبونه به درخت و دستاشو میاره دور تنهش٬ اما انگشتاش به هم نمیرسن. گرمی آغوشش انگار به درخت جون تازهای میده.
لبهاشو میچسبونه به درخت و چشماشو میبنده. نگاهشون میکنم. درخت سی ساله خوشبخت و دوست خوشقلب سه سالهشو. گرمای محبت بینشون توی تنم میپیچه.
چشماشو باز میکنه. از درخت جدا میشه. شال گردنشو از دور گردنش باز میکنه و میپیچه دور تنهی درخت. ازم میخواد گرهش بزنم. ازم میپرسه: دیگه درخت سردش نیست؟ میگم: نه٬ اصلا. دستای یخ زدهم رو میگیره و برمیگردیم. چند قدمی که دور میشیم٬ برمیگرده و نگاهش میکنه. اون به درخت و من به چشمای اون نگاه میکنم. سعی میکنم معنی چیزی رو که توی نگاهشه درک کنم. ولی من نمیتونم. چون دستها و قلب من به گرمی دستها و قلب اون نیست٬ من سردتر از اونیام که توانایی فهمیدنشو داشته باشم...
خدایا! دارم درست میبینم؟ این اشکه که توی چشماش جمع شده؟ درست میبینم که لبهاش داره میلرزه؟ روی پاهام میشینم تا همقدش بشم. بهش میگم: مونا٬ منم سردم شده. صورتشو میاره نزدیکم. بخار نفسش یخ قلبم رو آب میکنه. دستاشو میندازه دور گردنم. انگشتاش به هم میرسن. محکم فشارم میده. چشماشو میبنده و لبهاش رو میذاره روی پیشونیم... حالا من گرمترین آدم روی زمینم...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:50  توسط ليلا
|





