تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

لباشو میاره دم گوشم و میگه: بریم بیرون... یه کار مهم دارم... نفسهاش که گرمترین دلگرمی منه میخوره به پشت گوشم.
دستامو می‌گیره و می‌کشه و میگه: تا اون درخته بدویم... گرمی دستاش یخ دستام رو وا می‌کنه.
میرسیم به درخته٬ نگاهش می‌کنه و میگه: دیگه برگ نداره... سردش شده. دستمو میگیره و میذاره روی پوست ترک‌خورده درخت. میگه: تو نازش کن تا دلش نسوزه٬ منم بغلش میکنم تا گرمش بشه. تا جایی که میتونه خودشو می‌چسبونه به درخت و دستاشو میاره دور تنه‌ش٬ اما انگشتاش به هم نمی‌رسن. گرمی آغوشش انگار به درخت جون تازه‌ای میده.
لبهاشو می‌چسبونه به درخت و چشماشو می‌بنده. نگاهشون میکنم. درخت سی ساله خوشبخت و دوست خوش‌قلب سه ساله‌شو. گرمای محبت بینشون توی تنم می‌پیچه.
چشماشو باز میکنه. از درخت جدا میشه. شال گردنشو از دور گردنش باز میکنه و می‌پیچه دور تنه‌ی درخت. ازم میخواد گره‌ش بزنم. ازم می‌پرسه: دیگه درخت سردش نیست؟ میگم: نه٬ اصلا. دستای یخ زده‌م رو می‌گیره و برمیگردیم. چند قدمی که دور می‌شیم٬ برمیگرده و نگاهش میکنه. اون به درخت و من به چشمای اون نگاه میکنم. سعی میکنم معنی چیزی رو که توی نگاهشه درک کنم. ولی من نمیتونم. چون دستها و قلب من به گرمی دستها و قلب اون نیست٬ من سردتر از اونی‌ام که توانایی فهمیدنشو داشته باشم...
خدایا! دارم درست می‌بینم؟ این اشکه که توی چشماش جمع شده؟ درست میبینم که لبهاش داره می‌لرزه؟ روی پاهام می‌شینم تا همقدش بشم. بهش میگم: مونا٬ منم سردم شده. صورتشو میاره نزدیکم. بخار نفسش یخ قلبم رو آب میکنه. دستاشو میندازه دور گردنم. انگشتاش به هم میرسن. محکم فشارم میده. چشماشو میبنده و لبهاش رو میذاره روی پیشونیم... حالا من گرمترین آدم روی زمینم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:50  توسط ليلا  | 

 

- مونا، چشمهات چه رنگيه؟

- خاكستری خوشرنگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:11  توسط ليلا  | 

عزيز من
ديشب كه آرام دراز كشيدی و چشم‌هايت را به من دوختی و من ديدم كه چه قدر زير نور ماه قشنگتر هستی، مثل هر شب از نگاهت فهميدم كه منتظر قصه امشب هستی. ولی قصه ديشب من با شبهای گذشته كمی فرق داشت و به نظر من قشنگترين آن‌ها بود...
برات قصه دو تا همراه و همدم رو گفتم كه خوشبخت بودند و می‌خواستند خوشبخت تر بشن... قصه دختری رو گفتم كه در اوج خوشی تنها بود و دلش يه اتفاق تازه می‌خواست... قصه خدايی رو گفتم كه تصميم گرفت هديه‌شو بالاخره بفرسته پايين... قصه دو تا فرشته رو گفتم كه مواظب يه دختر كوچولو بودند و وقتی فهميدند ميخواد بره پيش اون خانواده سه نفره، دلشون نيومد باهاش خداحافظی كنند و باهاش تا روی زمين اومدند تا هميشه مراقبش باشند... قصه صبحی رو برات گفتم كه يه احساس تازه داشتم و فهميدم تو داری ميای... قصه روزشماری‌های ريحانه رو گفتم كه بالای تختت آويزون كرده بود...  برات همه اينا رو تعريف كردم چون می‌دونستم حالا ديگه خيلی بزرگ شدی، چون برام گل می‌چينی... چون خودت دكمه‌هاتو می‌بندی. چون با بابا درباره ديشكنری (دیکشنری) و بچه پنگو (بچه پنگوئن) و خوابهات حرف می‌زنی. چون تلاش می‌كنی كه بند كفش‌هاتو بتونی ببندی. چون تازگی‌ها گوشه نقاشی‌هات رو امضا می‌كنی...

ديشب چهره‌ات عجيب دوست داشتنی‌ شده بود، و من از خدا لبخند هميشگی‌ات را خواستم و خوشبختی‌ات را...
ديشب كه پلك‌های صورتی‌ غرق خوابت را بوسيدم، دريافتم كه از شكر موهبت وجودت عاجزم.

بهار، بوی خيال انگيز فروردين، بوی شكوفه‌های سيب، بوی صبح عطرآگين، بوی جشن، بوی آرامش، بوی سه سالگی...
صدای شورانگيز تاپ تاپ قلب تو، صدای آهنگ تولد پيانوی ريحانه...

تولدت مبارك عزيزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط ليلا  | 

وای مورچه داره تكون ميخوره...
مورچه خيلی ناراحته داره رنج ميكشه...
مورچه حالت خيلی بده؟
واای نمی‌تونه راه بره...
نكنه داره درد ميكشه...
خدايا...يا مورچه رو زود بكش و راحتش كن تا درد نكشه يا نجاتش بده تا مورچه بره خونه‌شون...
تو رو خدا...خدا جووون!
.
.
.
تا حالا نشده بود حرف‌های غصه‌دار يه دختر سه ساله اينقدر متاثرم كنه...

***
بوی اسفند می‌آيد. چهار روز ديگه برای من روز باارزشیه...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:11  توسط ليلا  | 

وقتی صداشو می‌شنوی كه ميگه: مگه من علوسكت نيستم؟ بيا بَبَلم كن ديگه... خواب از سرت ميپره...يه لحظه رو هم نميخوای از دست بدی...لذت ببل كردنش رو با هيچ چيز عوض نميكنی...يه بوی آروم خوبی ميده...بوی سادگی و بوی معصوميت و بوی مهر...بوی خوش نفس‌هاش...صدای تاپ تاپ قلبش كه مثل قلب جوجه تند ميزنه...لپهای نرمش...دستهای گرمش...موهای نرم و خوشبوی صافش...خودشو ميچسبونه بهت...اون وقت قشنگ حس ميكنی كه يه تكه از وجودته...مال خودته...خود خودت...
..چه خوش روزيه كه صبحشو با يه آغوش گرم شروع كنی.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:38  توسط ليلا  | 

-مونا، بگو خمير دندون.
-خمی دنون.
-بگو دوربين.
-دوبين.
-بگو شترمرغ.
-شوتوموغ.
-بگو لامپ.
-لامپ.
-آفرين! بگو دستمال كاغذی.
-لآآمپ.
-نه، بگو دستمال كاغذی.
-لــاامپ.
-خب بگو هلی كوپتر.
-لاااامپ.
-بگو ماشين لباسشويی.
-لااااااامپ!
-بگو خيابان.
-لااااااااااامپ! لااااااامپ!
-نه ديگه، بگو كاميون.
-نه! لااااااامپ! لااااااااااااااااااامپ!.....
-باشه هر چی دوست داری بگو.
-مونيتور!...

مونا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 15:28  توسط ليلا  | 

من الآن سر كيفم...
من از خوشی لبريزم...
چون عشقم، همه زندگيم بهم گفته:
اووسّـِت دالَم...

مونای من، مال خود خودم...

چه كيفی داره شب يلدا با يه مونای خوشمزه و يه ريحانه نازنين و يه عليرضای مهربون آرامش بخش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:55  توسط ليلا  | 

نمي‌دونم چي شده كه تازگيا اين افتاده تو دهنش: پيــــشّي بيا منوووو بخووور!!

چه قدر هم خوشش میاد که با گفتن این، از هر طرف يه جوابی مياد:

من-چرا پيشی؟ من اومدم بخورمت!

عليرضا-خوش به حال پيشيه!

ريحانه-بابا پيشی اين مونا خودشو كشت تو رو خدا بيا بخورش ديگه !


با اون قيافه باحالت كه من كشته مرده‌شم...

پيشی بيا بخورش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:28  توسط ليلا  | 

-مامان مامان بدو بيا ببين خدا داره ازم عسك می‌گيره! ميخوام تو عسكاش خوب بيفتم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:5  توسط ليلا  |