تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker ريحانه و مونای من...

ريحانه و مونای من...

من دو تا فرشته دارم

امروز با هم بوديم. فقط با هم و بدون هيچ كس ديگه‌اي. حتي جگر گوشه‌هامون هم نبودند. با هم حرف زديم. با هم راه رفتيم. با هم نشستيم. با هم حليم خورديم. با هم دوچرخه سواري كرديم. با هم خنديديم. واي چه قدر عالي بود...
هنوز هم دلم مي‌لرزه. هنوز هم شيريني خاصي توي گلوم احساس مي‌كنم. هنوز هم دستام يخ مي‌كنه. هنوز هم بعضي وقت‌ها قلبم تند تند مي‌زنه. هنوز هم گر مي‌گيرم و داغي صورتم رو حس مي‌كنم. با اينكه هفت ساله كه كنارمه، بهش عادت كردم، صميمي‌ترين كسمه...هفت ساله. چه عدد مقدسي...باز هم همون كشش اولين روزها...چرا اين جوريه آخه؟ چرا امروز كه دوباره با هم رفتيم و گشتيم همه چيز خيلي برامون آشنا بود؟ چرا طعم حليمي‌ كه خورديم به همون خوشمزگي اون موقع بود؟ چرا همه‌اش خاطره آخرين ماه مونده به پدر و مادر شدنمون برامون تداعي مي‌شد؟ البته اون موقع برف مي‌اومد و الآن فقط بوي برف...زياد حال نداشتم و چيزهاي مبهمي‌ از آخرين گردش دوتايي يادم مونده...يادمه كه حليم درست مثل اين امروزي چسبيد. عليرضا حالش بهتر از من بود و در واقع از خوشحالي نمي‌دونست چي كار كنه...اينو خوب يادمه كه خيلي پر شور و شوق بود و خيلي هيجان زده بود. هم خيلي مي‌خواست قدم بزنيم و هم مدام حالم رو مي‌پرسيد. مي‌گفت انگار از ماه ششم به بعد فرق كرده‌ام. مي‌گفت يه چيز جديدي بهم اضافه شده كه قبلا نبوده...
چه قدر سر اين‌كه اسم اين موجود ريزه ميزه توي دلم رعنا باشه يا ريحانه جر و بحث كرديم! ...ولي راستش هنوز هم از رعنا دل نكندم و گاهي صداش مي‌كنم رعناي من...
چه زمستاني بود زمستان سال 78! از يه طرف عليرضا بود كه از ذوق بابا شدن نمي‌دونست چي كار كنه و از يه طرف لگدهاي وقت و بي‌وقت ريحانه من...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:20  توسط ليلا  |