نمیدونم از چهارسالگی دخترم بگم یا از تموم شدن کلاس دوم یا از بزرگ شدن حیرت آورشون یا روزایی که به سرعت میگذرند و فرصتی براش مرورشون نیست، از سرد و گرم روزگارمون بگم یا از روز مادر و روز زن، از صبحش و از بیدار شدن بین یه عالمه گل خوشبو که با سلیقه دور تا دورم چیده شده بود، یا از شب قشنگش و بوسهها و اشکها و آغوشهای مادرامون یا از «روز مامان مبارک» مونا و اولین هدیه روز مادرش بگم یا از دست به سیاه و سفید نزدن توی اون روز یا از سه تا تبریک خصوصی علیرضا، یه بار به عنوان همسرش، یه بار به عنوان مامان ریحانه و یه بار به عنوان مامان مونا... یا از افتخار و غافلگیری من و علیرضا وقتی که ریحانه همون طوری که معلمش بهش یاد داده بود دستهای مادربزرگاش رو بوسید، بگم...
یا از لذت دختر بودن، خواهر بودن، همسر بودن، عروس بودن و مادر بودن... از شیرینی حس تعلق به مادرم و پدرم، به خواهرم، به همسرم، به مادر و پدر همسرم و به دخترهام...
ـــــــ
جمله عنوان از زنده یاد حسین پناهی
یا از لذت دختر بودن، خواهر بودن، همسر بودن، عروس بودن و مادر بودن... از شیرینی حس تعلق به مادرم و پدرم، به خواهرم، به همسرم، به مادر و پدر همسرم و به دخترهام...
ـــــــ
جمله عنوان از زنده یاد حسین پناهی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:10  توسط ليلا
|
