مونا و ريحانه داشتند با هم بازی میکردند. من هم نشسته بودم توي اتاقم و کتاب میخوندم. مونا با يه قيافه پکر با يکی از عروسکهاش اومد پيشم و ازم پرسيد: مامان٬ اين عروسکه خوشگلتره يا من؟ گفتم: معلومه تو خوشگلتری. گفت: تو دروغ ميگی. اين از من خوشگلتره. برای همينم بيشتر از من دوستش داری. آنه (ریحانه) گفت. آره مامان؟ نمیدونستم چی بهش بگم. يه خرده فکر کردم و بهش گفتم: بعضی وقتا٬ منم فکر میکردم يه دختر کوچولو هستم که دو تا عروسک دارم و باهاشون بازی میکنم٬ مثل شماها که مامان عروسکهاتون هستين و دوستشون دارين و باهاشون بازی میکنين٬ فکر میکردم شما دو تا هم عروسکهای منيد. ولی ديدم شماها برای من خيلی بهتر از عروسکيد. من عروسک دوست دارم٬ ولی نه به اندازه شما. شما دوتا با عروسکها يه فرق خيلی بزرگ دارين. اونا قلب ندارند٬ باهام حرف نمیزنند٬ هيچ وقت نميان بوسم کنن٬ برای همين نمیدونم دوستم دارن يا نه؟ ولی شماها خيلی بهترين چون قلب دارين٬ اين خيلی مهمه.
سعی کردم در حد یه دختر سه سال و ده ماهه براش توضیح بدم. نمیدونم چيزی از حرفام فهميد يا نه٬ فقط میدونم که اينو فهميد که ارزشش بيشتر از اون عروسکه.
ريحانه از پشت در اتاق اومد تو و يه لبخند زد و بهم گفت:
حرف خيلی قشنگی زدی٬ مامان.
و دوتايی با هم رفتند سراغ ادامه بازيشون.
سعی کردم در حد یه دختر سه سال و ده ماهه براش توضیح بدم. نمیدونم چيزی از حرفام فهميد يا نه٬ فقط میدونم که اينو فهميد که ارزشش بيشتر از اون عروسکه.
ريحانه از پشت در اتاق اومد تو و يه لبخند زد و بهم گفت:
حرف خيلی قشنگی زدی٬ مامان.
و دوتايی با هم رفتند سراغ ادامه بازيشون.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:55  توسط ليلا
|