<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ريحانه و مونای من...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/</link>
<description>من دو تا فرشته دارم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Jul 2008 13:39:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به بهشت نمی‌روم، اگر مادرم آنجا نباشد...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>نمی‌دونم از چهارسالگی دخترم بگم یا از تموم شدن کلاس دوم یا از بزرگ شدن حیرت آورشون یا روزایی که به سرعت می‌گذرند و فرصتی براش مرورشون نیست، از سرد و گرم روزگارمون بگم یا از روز مادر و روز زن، از صبحش و از بیدار شدن بین یه عالمه گل خوشبو که با سلیقه دور تا دورم چیده شده بود، یا از شب قشنگش و بوسه‌ها و اشک‌ها و آغوشهای مادرامون یا از «روز مامان مبارک» مونا و اولین هدیه روز مادرش بگم یا از دست به سیاه و سفید نزدن توی اون روز یا از سه تا تبریک خصوصی علیرضا، یه بار به عنوان همسرش، یه بار به عنوان مامان ریحانه و یه بار به عنوان مامان مونا... یا از افتخار و غافلگیری من و علیرضا وقتی که ریحانه همون طوری که معلمش بهش یاد داده بود دستهای مادربزرگاش رو بوسید، بگم... &lt;br /&gt;یا از لذت دختر بودن، خواهر بودن، همسر بودن، عروس بودن و مادر بودن... از شیرینی حس تعلق به مادرم و پدرم، به خواهرم، به همسرم، به مادر و پدر همسرم و به دخترهام...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـــــــ&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;font-family: wingdings; font-style: italic; color: rgb(0, 153, 102);&quot;&gt;جمله عنوان از زنده یاد حسین پناهی&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 13:39:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریحانه‌‌ی رعنای من...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>
امروز٬ تولد توست. امروز قشنگترین اتفاق زندگی من است. امروز سالروز یافتن بهانه زیستنم است. امروز شگفتترین و زیباترین روز من است. نمیدانم چه بناممت؟ قشنگترین اتفاقم٬ یا معجزه زندگیم٬ موهبت و همه هستی‌ام٬ بی منت‌ترین و عزیزترین هدیه‌ای که گرفته‌ام؟ &lt;br /&gt;امروز همراه با روشنی سپیده خدایم مهربانی‌اش را یادم انداخت. خدایم یادم انداخت که امروز دگرگونم کرده بود. یادم انداخت که امروز او مرا خوشبخت‌ترین بر روی زمین کرد و شیرین‌ترین و گرانبهاترین نعمتش را بر من فرستاد. امروز سالها نداشتنت را و جای خالی قلبم را یادم انداخت که امروز آن را با تو پر کرد. امروز خدا دستت را در دستم گذاشته بود تا خوب نگهت دارم تا به او نشان دهم که قدر و ارزش هدیه‌اش در نزد من چه مقدار است! &lt;br /&gt;باارزشترین من! شیفته‌ات شده‌ام٬ در این هشت سال عاشقت شده‌ام٬ عشقی از جنسی ناب و وصف نشدنی که عشق واژه ناتوانیست برای بیان احساس من نسبت به تو!&lt;br /&gt;دخترکم! روشنی چشمان پر فروغ تو مرا بی‌نیازتر از همیشه می‌کند٬ باور می‌کنی؟ باور می‌کنی با غرق شدن در بلندای نگاهت چشمان من سو می‌گیرد و بودن و بزرگ شدنت را لحظه لحظه باور میدارد؟ &lt;br /&gt;ای صفای خانه‌ام! &lt;br /&gt;چه زیبا می‌شود از عمق چشمانت خوشبختی را باور کرد و باور داشت. چه کسی باور می‌کرد تولد کوچکت همچون شعله‌ای امیدبخش در آستانه آخرین ماه زمستان قلبم را پرنور و گرم سازد؟ من کجا لذت داشتنت را اینگونه تصور می‌کردم؟&lt;br /&gt;نازنینم!&lt;br /&gt;باور کن صدای قلبم را که فقط برای تو می‌تپد...&lt;br /&gt;همدم دلتنگی‌های من! سنگ صبورم! &lt;br /&gt;تمام بدی‌های مادر بی‌تجربه‌ات را ببخش و تمام خوبی‌هایی را که در حقت نکردم!&lt;br /&gt;روزی آن قدر بزرگ می‌شوی که بیشتر از من میفهمی٬ هر چند معتقدم که الآن هم گاهی بیشتر از من می‌فهمی! آن روز که ای کاش رسیدنش را ببینم٬ دوست دارم این حرفهایم را پیدا کنی و بخوانی و درک کنی! شاید تو هم آن روز به تجربه‌ای شبیه من دست یافته باشی و این عشق ناب وصف نشدنی را به اندازه من٬ بلکه بهتر درک کرده باشی...&lt;br /&gt;لحظه لحظه‌ی بالیدن و قد کشیدنت برای من دنیایی‌ست از شادی و شور و شوق...&lt;br /&gt;تا مرز جنون دوستت می‌دارم٬ تو هم دوستم داشته باش نازنین دخترم!</description>
<pubDate>Sat, 23 Feb 2008 04:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادم نره...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>یادم نره پنج ماه از سال تحصیلی جدید می‌گذره. یادم نره که پنج ماهه دخترکم دیگه کلاس اولی نیست٬ بزرگتر شده و یادم نره که آخرین روزهای تابستون چه هیجانی داشت٬ هیجانی که با هیجان پارسال این فرق رو داشت که با یه جور حس اطمینان و آشنایی بیشتری همراه بود٬ هر چی باشه حالا باتجربه‌تر بود و مدرسه‌ش رو بهتر می‌شناخت٬ حداقل بهتر از کلاس اولی‌های کوچولو! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم نره حرفها و نقشه‌هاشو. «&lt;STRONG&gt;مامان٬ نمی‌تونم فکر کنم که چه جوریه که ما دیگه از همه کوچیکتر نیستیم! مامان ما می‌تونیم به کلاس اولی‌های کوچولو کمک کنیم! آخی... چه ریزه میزه‌ن&lt;/STRONG&gt;...» شوق بزرگ شدنش دیدنی بود... برنامه‌ریزی کرده بود که با پرستو سر میز دوم کنار ردیف کنار پنجره بشینه. تازه٬ چون بعد از دو هفته اول خود معلمشون جای نشستنشون رو تعیین می‌کنه٬ «&lt;STRONG&gt;باید توی این دو هفته خیلی خوش بگذرونیم&lt;/STRONG&gt;!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌خواد  «&lt;STRONG&gt;گل سری که گل قرمز داره&lt;/STRONG&gt;» رو به سرش بزنه و &lt;STRONG&gt;لباسی که یقه قرمز داره&lt;/STRONG&gt; زیر روپوشش بپوشه و &lt;STRONG&gt;جورابی که لبه‌ش قرمزه&lt;/STRONG&gt; پاش کنه. قراره چهار تا سیب برای خودش و پرستو و عطیه و حسنا ببره. دو روز قبل از روز اول مدرسه٬ زنگ زده به یاسمن دوست کلاس سومیش &lt;STRONG&gt;دم سرسره سبزه&lt;/STRONG&gt; قرار گذاشته‌ن که همدیگه رو ببینن. تازه به کیف مشکی-نارنجی‌ش که خیلی دوستش داره قول داده امسال رفتار بهتری باهاش داشته باشه و مثل پارسال با بچه‌ها نندازتش بالا توی هوا که ببینن کیف کی بالاتر میره. قرار شد که اسم روی برچسب کتاباش رو خودش بنویسه٬ به این شرط که کوچیک و خوش خط بنویسه. با یه دقتی حواسش رو موقع نوشتن جمع کرده بود که آدم دلش براش ضعف می‌رفت. اسمهاش اون قدر خوش خط شد که آدم حظ می‌کرد... یا شاید من همیشه دستخطشو خوش خط می‌بینم٬ مثل همه چیزای دیگه‌ش که عاشقشونم٬ چون مامانشم... و رضایتش از کارش و نگاهاش به نتیجه کارش که آدم رو دچار یه عالمه حسهای خوب دیگه می‌کرد. مامانها هم که استاد غش و شعف و قربون صدقه و حظ و سرخوشی و این حرفان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح روز اول مدرسه هم که مونا بغض کرده بود و همدیگه رو بغل کردند و ادای گریه کردن درآوردند و آخرش هم از خنده ریسه رفتند و بیست بار از هم خداحافظی کردند. هر چی بزرگتر میشن انگار به هم نزدیکتر میشن و فاصله‌شون کمتر میشه... بعد هم ریحانه از پنجره عقب ماشین برای مونا و باباش اون قدر دست تکون داد و بوس فرستاد که من که از آینه جلو داشتم نگاهشون می‌کردم حواسم پرت شد و نزدیک بود یه بچه گربه رو زیر کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم نره اولین صبح امسال رو و اولین صبح پارسال رو که ریحانه خودش بیدارم کرد و داشت بهم می‌گفت: مامان بلند شو٬ امروز &lt;STRONG&gt;بزرگترین روز زندگی منه&lt;/STRONG&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره شروع شده...خیلی وقته... انتظار کشیدنهای من که مثل بچه‌هایی که پای تلویزیون می‌شینند و منتظر برنامه مورد علاقه‌شون میشن٬ جلوی در بشینم و منتظر رسیدن ریحانه و شنیدن ماجراهاش از مدرسه باشم... قشنگترین خاطره روز اول مدرسه‌ش٬ دیدن معلم عزیز کلاس اولش و دست تکون دادنشون برای همدیگه و این حرف معلمش بود که روزش رو براش ساخته بود :«واای... چه بزرگ شدی٬ ریحانه خوشگله!» و نگنجیدن ریحانه در پوست خودش... اینها رو یادم نره که دلپذیرترین صفحه‌های زندگی‌اند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی‌نوشت: این پست با حال و هوای شروع مدرسه‌ها بیشتر جور در میاد تا الآن که نیمی از سال تحصیلی گذشته٬ ولی چی کار کنم که ته دلم مونده بود و باید حتما می‌گفتمش.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 14:36:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان بازی...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>مونا و ريحانه داشتند با هم بازی می‌کردند. من هم نشسته بودم توي اتاقم و کتاب می‌خوندم. مونا با يه قيافه پکر با يکی از عروسکهاش اومد پيشم و ازم پرسيد: مامان٬ اين عروسکه خوشگلتره يا من؟ گفتم: معلومه تو خوشگلتری. گفت: تو دروغ ميگی. اين از من خوشگلتره. برای همينم بيشتر از من دوستش داری. آنه (ریحانه) گفت. آره مامان؟ نمی‌دونستم چی بهش بگم. يه خرده فکر کردم و بهش گفتم: بعضی وقتا٬ منم فکر می‌کردم يه دختر کوچولو هستم که دو تا عروسک دارم و باهاشون بازی می‌کنم٬ مثل شماها که مامان عروسکهاتون هستين و دوستشون دارين و باهاشون بازی می‌کنين٬ فکر می‌کردم شما دو تا هم عروسکهای منيد. ولی ديدم شماها برای من خيلی بهتر از عروسکيد. من عروسک دوست دارم٬ ولی نه به اندازه شما. شما دوتا با عروسکها يه فرق خيلی بزرگ دارين. اونا قلب ندارند٬ باهام حرف نمی‌زنند٬ هيچ وقت نميان بوسم کنن٬ برای همين نمی‌دونم دوستم دارن يا نه؟ ولی شماها خيلی بهترين چون قلب دارين٬ اين خيلی مهمه. &lt;BR&gt;سعی کردم در حد یه دختر سه سال و ده ماهه براش توضیح بدم. نمی‌دونم چيزی از حرفام فهميد يا نه٬ فقط می‌دونم که اينو فهميد که ارزشش بيشتر از اون عروسکه. &lt;BR&gt;ريحانه از پشت در اتاق اومد تو و يه لبخند زد و بهم گفت:&lt;BR&gt;حرف خيلی قشنگی زدی٬ مامان.&lt;BR&gt;و دوتايی با هم رفتند سراغ ادامه بازيشون.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;دوسال و پنج ماهگی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/av1n3s.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Feb 2008 14:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم هوای عشق...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>امروز عجب آفتابی بود... از اون آفتابهای دلچسب ملایم و از اون هواهای سرد محشر و از اون آسمونهای آبی خوشرنگ و از اون برفهای پنبه‌ای توش که ماها رو راه میندازه برای قدم زدن... چقدر این روزهای قشنگ خدا رو دوست دارم٬ اون از &lt;A href=&quot;http://www.reyna.blogfa.com/post-40.aspx&quot; target=_Self&gt;بهارش&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.reyna.blogfa.com/post-43.aspx&quot; target=_Self&gt;تابستونش&lt;/A&gt; و پاییزش (که به نظر من بهترین هوا رو داره) و این از زمستونش... یه نیم ساعتی همه حاضر شدن وقتشونو بدن و خدا رو شکر که امروز علیرضا هم وقتش آزاد بود تا چهارتایی از کنار برفهای سفید و درخشان قدم بزنیم. قبل از رفتن رفتیم پیش آدم برفی‌ای که هفته پیش چهارتایی (به اصرار مونا درست کنار &lt;A href=&quot;http://www.reyna.blogfa.com/post-48.aspx&quot; target=_Self&gt;درخت عزیزش&lt;/A&gt;) ساخته بودیم و مونا بهش دلداری داد که اشکالی نداره داری آب می‌شی...&lt;BR&gt;این هم از امروزمون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 11:00:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و درخت خوشبخت</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>لباشو میاره دم گوشم و میگه: بریم بیرون... یه کار مهم دارم... نفسهاش که گرمترین دلگرمی منه میخوره به پشت گوشم.&lt;BR&gt;دستامو می‌گیره و می‌کشه و میگه: تا اون درخته بدویم... گرمی دستاش یخ دستام رو وا می‌کنه.&lt;BR&gt;میرسیم به درخته٬ نگاهش می‌کنه و میگه: دیگه برگ نداره... سردش شده. دستمو میگیره و میذاره روی پوست ترک‌خورده درخت. میگه: تو نازش کن تا دلش نسوزه٬ منم بغلش میکنم تا گرمش بشه. تا جایی که میتونه خودشو می‌چسبونه به درخت و دستاشو میاره دور تنه‌ش٬ اما انگشتاش به هم نمی‌رسن. گرمی آغوشش انگار به درخت جون تازه‌ای میده.&lt;BR&gt;لبهاشو می‌چسبونه به درخت و چشماشو می‌بنده. نگاهشون میکنم. درخت سی ساله خوشبخت و دوست خوش‌قلب سه ساله‌شو. گرمای محبت بینشون توی تنم می‌پیچه.&lt;BR&gt;چشماشو باز میکنه. از درخت جدا میشه. شال گردنشو از دور گردنش باز میکنه و می‌پیچه دور تنه‌ی درخت. ازم میخواد گره‌ش بزنم. ازم می‌پرسه: دیگه درخت سردش نیست؟ میگم: نه٬ اصلا. دستای یخ زده‌م رو می‌گیره و برمیگردیم. چند قدمی که دور می‌شیم٬ برمیگرده و نگاهش میکنه. اون به درخت و من به چشمای اون نگاه میکنم. سعی میکنم معنی چیزی رو که توی نگاهشه درک کنم. ولی من نمیتونم. چون دستها و قلب من به گرمی دستها و قلب اون نیست٬ من سردتر از اونی‌ام که توانایی فهمیدنشو داشته باشم...&lt;BR&gt;خدایا! دارم درست می‌بینم؟ این اشکه که توی چشماش جمع شده؟ درست میبینم که لبهاش داره می‌لرزه؟ روی پاهام می‌شینم تا همقدش بشم. بهش میگم: مونا٬ منم سردم شده. صورتشو میاره نزدیکم. بخار نفسش یخ قلبم رو آب میکنه. دستاشو میندازه دور گردنم. انگشتاش به هم میرسن. محکم فشارم میده. چشماشو میبنده و لبهاش رو میذاره روی پیشونیم... حالا من گرمترین آدم روی زمینم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 12:19:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>آهای ماهی طلايی! تو مگه كی بودی كه اينقدر خيال دخترم رو به خودت مشغول كردی؟ تو خودتو چه طوری تو دلش جا كردی كه نمی‌تونه فراموشت كنه؟ با باباش رفته بود تا با دريا خداحافظی كنه. وقتی با چشمهای اشكی برگشت خونه و از باباش پرسيدم كه چی شده، گفت ريحانه ماهيهای دريا رو ديده و به ياد ماهی طلايی‌ خودش كه &lt;A href=&quot;http://www.reyna.blogfa.com/post-45.aspx&quot; target=_blank&gt;چند وقت پیش مرده&lt;/A&gt; افتاده و ياد اين افتاده كه ميخواسته يه روز توی دريا ولش كنه و گريه كرده...</description>
<pubDate>Thu, 20 Sep 2007 23:54:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما و دريا</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>چه كيف داره توی دريا، لا به لای موج‌ها،‌ يكی در ميون دخترهاتو با مايوهای قرمز و صورتی محكم بغل كنی،‌ ببوسيشون، يه موج بلند بياد و از روی سر هر سه تاتون رد بشه و بره، دخترهات با موها و مژه‌های خيس غش غش بخندند،‌ چه كيف داره روی شنهای نرم و خنك بشينی و نگاهشون كنی كه چه طور دختر هفت ساله‌ات به دخترك سه ساله‌ات شنا ياد ميده، چه كيف داره با دختر بزرگه‌ی مامان مسابقه بذاری، زير آب نفستون رو نگه دارين و دختر كوچيكه‌ی مامان بشمره كی بيشتر زير آب می‌مونه: يك، دو، سه، چهار، پنج، سيس، هفت، هَيش، نه، ده، هيفده، صد! چه كيف داره ببازی تا دخترت برنده بشه و مونا جيغ بزنه: بلنده شد! بلنده شد! آنه بلنده شد! بعد با مونا دوتايی آب بپاشيم به صورت برنده‌مون و اونم از كيف برنده شدن شيرجه بزنه توی آب و از دستمون فرار كنه... چه كيف داره خواهرها توی ساحل با هم صدف جمع كنند و ريحانه تصميم بگيره كلكسيون صدف درست كنه...&lt;BR/&gt;چه كيف داره سه تايی، مادر و دخترها، روی شنها دراز بكشيم، از باد و بوی دريا لذت ببريم، مرغهای دريايی رو بشمريم،‌ غروب رو نگاه كنيم، بعد ريحانه تصميم بگيره كه نقاشی اين غروب رو روی يه بوم خيلی خيلی بزرگ بكشه و بزنه به ديوار اتاق پذيرايی. بعد تو چشمهاتو ببندی و به منظره‌ غروب روی ديوار اتاق پذيرايی و تعريف كردن مهمونها از نقاشی دخترت فكر كنی. چه كيف داره روی شنها خوابمون ببره و عليرضا بياد بيدارم كنه، من مونا رو كه با همون مايوی صورتيش غرق خوابه بغل كنم و عليرضا هم ريحانه رو كه با مايوی قرمزش خوابش برده، با هم بريم خونه و من خدا رو به خاطر آرامشی كه بهمون داده صدهزار مرتبه شكر كنم...&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;پی‌نوشت: زهرا و بابای فردای عزيز، نه اين روزها تولد مونا نبوده. تولدش بيست و يكم فروردين بود. &lt;BR/&gt;بابای فردا، ای كاش می‌گفتيد كه دليل به پايان آمدن اين دفتر چیه... برای ما سخته كه باور كنيم.</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 14:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمهای خاكستری خيس...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>ريحانه من، بميرم برای ماهی طلايی كوچولوت كه ديگه نيست تا دم به دم نگرانش بشی و بهش سر بزنی، تا هر روز صبح بهش صبح بخير بگی و غذاشو بدی و هر شب باهاش حرف بزنی و بهش شب بخير بگی...يادمه ميگفتی مامان نگاه كن وقتی بهش ميگم شب بخير دهنشو باز و بسته ميكنه انگار داره ميگه بای بای...بميرم براش كه ديگه نيست تا دستهای كوچولوت رو ببری توی آب و نازش كنی و كلی ذوق كنی كه از دستات نمی‌ترسه و می‌ايسته تا نازش كنی...ديگه نيست تا هفته‌ای يه بار بگذاريش توی يه تنگ آب و ببریش لا به لای درختها و گلها بگردونيش، آكواريومش رو با دل و جون تميز كنی...من بميرم براش كه هی قربون صدقه‌اش ميرفتی و ميگفتی &lt;EM&gt;بميرم برات&lt;/EM&gt;...من بميرم برای دختر كوچولوم، بميرم برای اون دل غمگينت برای اشكهايی كه براش می‌ريختی برای اون چشمهای خاكستری خيست...بميرم برای اون قلب زلال مهربونت كه دلت ميخواست مراسم تشييع جنازه و دفن ماهی‌ كوچولوت به قول خودت با آبرومندی انجام بشه. مامان با كوچيكترين غصه تو غصه‌دار ميشه حتی اگه اون غصه فقط به خاطر مرگ يه ماهی طلايی كوچولو باشه.&lt;BR&gt;ميدونم دلت برای فلاوندرت تنگ ميشه... ميدونم چه قدر تحملش برات سخته، هر چی باشه 4 سال باهاش زندگی كردی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی‌نوشت۱: فلاوندر(&lt;A href=&quot;http://i15.tinypic.com/681ftao.jpg&quot; target=_blank&gt;Flounder&lt;/A&gt;) اسم ماهيش بود كه بعد از ديدن فيلم &lt;A href=&quot;http://disney.go.com/disneyvideos/animatedfilms/littlemermaid/home.html&quot; target=_blank&gt;پری دریایی کوچولو&lt;/A&gt; اين اسمو براش انتخاب كرده بود. وقتی كه معلوم شد چند ماه بيشتر ديگه ريحانه تنها فرشته‌ خونه‌مون نيست، باباش براش اين ماهی رو خريد تا هم به خاطر خواهر شدنش بهش تبريك بگه و هم نگرانی‌های خواهر شدن رو از دلش در بياره و بهش نشون بده كه با به دنيا اومدن يه بچه‌ ديگه، هنوز برامون مثل روز اول مهمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی‌نوشت۲: لينك عكس پست قبلی ديگه خراب نيست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 20:46:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچولوی از خود راضی من! چه خوشه رنگ چشات...</title>
<link>http://reyna.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مونا،&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://i12.tinypic.com/67oy5c8.jpg&quot; target=_blank&gt;چشمهات&lt;/A&gt; چه رنگيه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خاكستری &lt;STRONG&gt;خوشرنگ&lt;/STRONG&gt;!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jul 2007 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyna&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>reyna</dc:creator>
<guid>http://reyna.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
